۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه

جلسه اول کلاس طرح این ترم رفتم سر کلاس و درست مثل ترم قبل گفتم
اگر تو درس های دیگه خیلی نمره اهمیت نداره و آسون میگیرم و باهاتون کنار میام، این درس شوخی بردار نیست
اگه تو درس های دیگه حضوروغیاب نمیکنم، اینجا هربار کرکسیون و پیشرفتی که در طول ترم میکنین یادداشت میشه و نمره داره
اگه تو درس های دیگه پروژه ی آماده می آوردین و من به روی خودم نمیاوردم، اینجا مو رو از ماست میکشم بیرون
و در نهایت
اگر این درس رو استادهای دیگه هر مدلی درس میدن برای من مهم نیست، توی کلاس من، کرکسیون کنیم بریم و این چیزا مفهومی نداره. باید از صبح تا عصر تمام مدت ساعت رسمی کلاس رو اینجا باشین و جلوی چشم خودم کار کنین تا اگر به مشکلی برخوردین، چه نرم افزاری و چه طراحی، بتونم کمکتون کنم
نتیجه این شد که برخلاف شاگردهای ترم قبل که موندن و کار کردن و پروژه ی خوبی تحویل دادن، این ترمی ها تا اونجایی که تونستن درس من رو حذف کردن و من موندم و ۱۲ نفری که یه خط درمیون اومدن و کلاسی که عملا تشکیل نشد
فکر کنم این چند نفر رو هم مدیر گروه برام نگه داشته که من ضایع نشم
.
گرچه از نظر مدیریتی این اتفاق رو یه شکست بد میدونم برای خودم که نتونستم جلب رضایت مشتری! کنم
اما از اینکه انقدر ازم ترسیده شده و همچین اتفاقی افتاده برای کلاسم، زئوس درونم شاد شده
در نهایت هم یه غم بزرگی دارم از اینکه همین هایی که حاضر نیستن سر کلاس طرح بیان و کار کنن، چند روز دیگه همکارهای خودم اند و باید باهاشون سروکله بزنم
کاش همه مون یه چیزی یاد میگرفتیم

۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

بعد از این همه سال هنوز تفکیک مرز حریم خصوصی و عمومی برام سخته و شاید بارها پشیمونی های زیادی رو هم به دنبال داشته
ترم به ترم که تعداد شاگردها زیادتر میشه و احتمال رویت شدن توسط یه شاگرد توی خیابون بیشتر، ناخوشایندی تبعات بعد از این رویت اذیتم میکنه
.
۴شنبه ساعت ۱۰ نشده کلاسم رو تعطیل کردند و به اجبار ما رو فرستاد سخنرانی معماری که از ایتالیا دعوتش کرده بودند. عصبانی شدم چون معلوم نبود تا کی طول بکشه و من کی بتونم فرار کنم و برم به آرایشگاه برسم که شب برم عروسی
وقتی ساعت ۱ آنتراکت دادند با سرعت تمام در رفتم و در مسیر آرایشگاه بودم که رضا زنگ زد که کجایی و این روز آخری که من هستم رو نهار با هم باشیم
با سرعت عملیات آرایشگاه رو بدون امورات ناخون تموم کردم و هرچی اصرار کردم بهش که ۴راه ولیعصر قرار نذاریم که نزدیک دانشگاهه و احتمال رویت شدن زیاده، به خرجش نرفت (چی به خرجش میره که این بره؟)
طبق عادت همیشگی که با دوستانم فارغ از دختر یا پسر بودنشون دارم، بغلش کردم و روبوسی کردیم و پیاده اومدیم تا رستورانی پیدا کنیم. چون او بلندتر از منه اغلب دستش رو روی شونه هام میذاره و گهگداری هم پشت گردنم که میدونه تنها نقطه ی غلغلک خیز تنمه رو فشار میده تا من یهو قد راست کنم و بخندم و بهم بخنده
رفتیم رستوران کوبایی قدیم و مشغول چونه زدن برای سفارش غذا بودیم (چون اون میخواست برای غذای من هم تعیین تکلیف کنه تا با من شریک بشه و من زیر بار نمیرفتم) شوخی میکردیم و میخندیدیم و درست چند ثانیه بعد از اینکه او رفت سالاد بکشه، سروکله ی ۳تا از پسرها پیدا شد!

گفتن سلام استاد، دیدیم اینجایین گفتیم بیایم یه عرض ادبی بکنیم
ریز میخندیدن و نگاه های کنجکاوشون توی جمعیت میگشت
گفتن میدونیم که تنها نیدومدین استاد، دیدیم که با دوستتون اومدین، برای همین مزاحمتون نمیشیم
گفتم ممنون، شیطونا تعقیب میکنین منو؟ (چون اون دوستشون که باهاشون نبود سابقه تعقیب من رو داشت)
گفتن نه داشتیم رد میشدیم یهو دیدیمتون، راستی کوش دوسشتتون؟ میشه ببینیمش؟
گفتم اگه منتظرین دوست پسرم رو ببینین، دلتون رو خوش نکنین، اون دوست پسرم نیست، پس میتونین وایستین ببینین کی میاد پیش من میشینه
دوتاشون داشتن تعارف تیکه پاره میکردن که نه ما فقط اومدیم عرض ادب کنیم، اون یکی که جزو پسرهای امین و خوبه کلاسمه گفت من دیدمش، فهمیدم با کی اومدین
گفتم خوب خدا رو شکر، حالا میشه ما دوتا رو تنها بذارین ناهار بخوریم یا نه؟
با نیش های تا بناگوش باز خداحافظی کردن و رفتن و چون من پشتم به بیرون بود نمیدونم تا کی زاغ ما رو چوب زدن
عصبانیت دیگه سودی نداشت، کار از کار گذشته بود
.
فردا دوباره باهاشون کلاس دارم و میدونم که باز در مورد این موضوع بحث خواهد شد و با فرض اینکه اون ها فقط صحنه ی توی رستوران بودن ما رو دیدن، باید این قضیه رو جمع و جور کنم
آش نخورده و دهن سوخته شدم
آخر ترم شده و بچه ها مقایسه ها رو دارن به اتمام میرسونن
این ترم مقدمات طراحی۱ رو فقط من و مهندس که روایت او رو بارها کردم داریم
کلاس او ۲ روز پشت سرهم تشکیل میشه و به خاطر دغدغه هایی که داره، ماهیت عملی بودن کلاس رو بهونه میکنه و عملا یکی از روزها رو تعطیل میکنه و بچه ها رو دنبال نخود سیاه میفرسته
یه روز برن از تئاتر شهر کروکی بزنن، یه روز برن بافت جمع کنن، یه روز برن کاخ سعد آباد، یه روز چرخه رنگ بسازن
انگار نه انگار که موضوعات مشترکی رو داریم برای درس دادن، هیچ شباهتی کلاس ما به هم نداره
شاگردهای اون به کلاس من کوچ کردن و شکایت بردم بهش که جلوی این وضعیت رو بگیر و او منو قانع کرد که چون باتجربه تره، من باید مطالبی رو که او میگه به بچه ها انتقال بدم و هرچی بهش سرفصل های وزارت علوم رو متذکر شدم، زیر بار نرفت و دست آخر یه گردش علمی به گردن من افتاد!
.
یکشنبه ی پیش به شاگردها گفته بودم برنامه اینه که بریم کاخ نیاوران و از اونجا کروکی بزنیم و مهندس هم گفت حالا که تو شاگردهات رو میبری، من هم شاگردهامو میارم و این طوری هماهنگ پیش میریم
غافل از اینکه اون روز، روز موزه بود و موزه ها مجانی و شلوغ
با من ساعت ۱ وعده کرده بود متروی تجریش و وقتی بهش زنگ زدم گفت که عه ۱ شد؟! من که هنوز دانشگاهم! پایان نامه ی بچه هاست و حالا که تو رفتی، کل ۶۰ نفر رو ببر

من با ۶۰ تا بچه ی ۱۸و۱۹ ساله؟ اونم خارج از محیط دانشگاه؟ داشتم سکته میکردم از مسئولیت. دلم میخواست زنگ میزدم یکی می اومد کمکم اما هیچ وجهه ی خوبی جلوی بچه ها نداشت
رفتیم داخل اما معرفی نامه ی بچه های مهندس گروهی بود و چون سرگروه نیومده بود اون ها رو برگشت زدن و نیم ساعتی بین ساختمون های اداری ما رو سرگردون کردن که چرا هماهنگ نکردین این همه آدمو؟ اصلا از کجا معلوم تو استادی؟ تخته شاسی چرا آوردن؟ وخلاصه هزارتا سوال دیگه که جواب همه ی اون ها گرو گرفتن کارت ملی من و امضای تعهدی شد که این ها هیچ آسیبی به اشیا یا محیط اونجا نمیزنن و توی چمن نمیرن یا شاخه نمیکشونن و ....
.
اول کتابخونه رو بهشون نشون دادم و گفتم که ببینید یه معمار وقتی برای خودش اتاق کار طراحی میکنه، چه طور فکر میکنه
و بعد کاخ اصلی و معماری پهلوی خاص اون دوره و تلفیق کاشی کاری با معماری مدرن توی نمای خارجی
در نهایت هم توی محوطه نشوندمشون و کمکشون کردم که بتونن کروکی بزنن
بچه های خودم رو میشناختم و برای همین میدونستم کم شدن یا زیاد اما بچه های مهندس رو کاملا رها کردم و گذاشتم کار خودشون رو بکنن
طوفان شد و باغبون ها تذکر دادند که درخت ها یا شاخه های بزرگ میشکنن و سر بچه ها میریزن و باید محوطه رو ترک کنین که همین طور هم شد و بهشون گفتم برن هرجایی رو که دوست دارن ببینن اما سر ساعت ۵ دم در باشن تا همه باهم بریم
از ۴ونیم به بعد همه نزدیک به در بودند و مشغول گرفتن عکس های فیس بوکی و سلفی و هنری و صد البته عکس های یواشکی از من
.
از در که اومدم بیرون برای دخترها ماشین گرفتم تا تجریش و خودم تو یه ماشین دیگه نشستم تا یه نفس راحت بکشم 
خیلی سخت بود
امیدوارم دیگه هیچ وقت این کارو نکنم

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

کلاس های من اغلب پر از مهمون های  ناخوانده است
دوست شاگردهای خودم، دوست دختر یا دوست پسرهاشون، کسانی که کلاس خالی پیدا نکردن تا لپ تاپشون رو رونجا به برق بزنن، کسانی که از سرما یا گرمای بیرون گریزانن، کسانی که شاگردهای استادهای دیگه اند و میان تا مقایسه ای بکنن بین من و اون ها، کسانی که خبرچین دانشگاهند و خیلی های دیگه
اما این مهمون، عجیب ترین اون ها بود
یه جوجه بلدرچین ۲روزه که دلش گرمای تن مادرش رو میخواست و به فنجون چای من پناهنده شده بود
دوست یکی از دخترهای کلاس که وقتی دیده بود مردی گوشه خیابون اون رو میفروشه، خریده بود و آورده بود تا بهش پناه بده
اما چند روز بعد مرد
.
بین اینکه بچه ها انقدر با من راحت اند که همچین کاری رو توی کلاس من انجام میدن و از دست رفتن مدیریت کلاس و دیسیپلین، یه مرزی وجود داره که من هنوز کشفش نکردم



هدیه ی روز معلم امسال

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفتنی ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفتنی
تکیه داده ام
(قیصر امین پور)


۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

در تمام دوران تحصیلم شاید کمتر از انگشتاهای یک دستم به خاطر بیمار شدن مدرسه یا دانشگاه نرفتم
مامان معتقد بوده و هست که بودن توی جمع به روحیه و بهبود کمک میکنه و تا اونجایی که میشه نباید توی بستر بیماری افتاد
حالا که مسئولیت کلاس ها هم به عهده ام افتاده، اغلب توی بدترین شرایط هم دانشگاه رفتم و چند ساعتی دووم آوردم و بعد برگشتم
.
دیروز و دیشب یکی از سخت ترین ساعت های زندگیم رو گذروندم
چیز زیادی یادم نمیاد. گویا مامان صبح که میرفته میبینه حال خوشی ندارم، یک ساعت  بعد بهم زنگ میزنه و من بیهوش بودم و جوابش رو نداده بودم. نگران میشه و مرخصی میگیره و برمیگرده. حتی یادم نمیاد چه ساعتی اومده اما یادمه که مجبورم میکرد سوپ بخورم و به زور مجبورم کرد از تختم بیام بیرون و توی حال جلوی چشمش باشم. لیوان رو یادمه و اینکه هی با چیزهای مختلفی پرمیشد و به گلوم ریخته میشد. لب هام از حرارت تب ترک خورده بود و اصرار برای لباس پوشیدن و دکتر رفتن بیفایده بود. تنها چیزی که واضح یادمه لحظه ای بود که مامان پاهام رو کرد توی لگن آب و دستمال رو روی صورت و شکمم گذاشت. شوک حرارتی زیادی بود که بالاخره ناله هام رو در آورد. بعد از اون فقط خوردن شربتی رو یادمه که اکسیر بهبود آنفلوانزا است. اینکه چه طوری رفتم توی تخت خودم و کی خوابیدم کی بیدار شدم رو یادم نیست
.
از بین sms هایی که قبل از حال خراب شدنم به بچه ها دادم که گرفتار آه شماها شدم و بیماریم تشدید و محبورم کلاس رو تعطیل کنم، اعلب جواب ها این بود که عه! ما که آه نکشیدیم و کاش زودتر خوب شین و این حرفا. جز یکی از پسرها که ترم پیش شاگردم بود و این ترم هم به زور شاگردم شده و یه خط در میون میاد کلاس و انگشترهای عقیقش و نگاه های چندش آورش گاهی روی اعصاب من راه میره. اون sms داده بود هووووورا آخ جووون و بعد که دیده بود گند بزرگی زده ۲بار زنگ زده بود و یک sms معذرت خواهی
.
اینکه دکترها از ترس مرگ و کور شدن و انواع عوارض جانبی آنتی بیوتیک های تقلبی، دارویی جز استامینوفن تجویز نمیکنن و با گفتن اینکه این حساسیت عه و رفع میشه موضوع رو از سر خودشون باز میکنن واقعا انصاف نیست. دست کم در مورد من خیلی سخت بوپ اما از اینکه بدنم بدون هیچ قرص و دارویی تونست این عفونت و تب رو دووم بیاره و بهبود پیدا کنه خوشحالم

۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

پیک شادی بزرگترین خراب کننده ی خوشی های تعطیلات دوران تحصیلی قبل از دانشگاه بود
اغلب معماهایی داشت در حد دانشگاه، انشاهایی در حد دبیرستان، داستان هایی در حد دبستان و رنگ کردن هایی در حد مهدکودک
همیشه کار به شب آخر می رسید و زهرتلخ غروب غم انگیز شب آخر تعطیلات با غرغرهای مادر و پدر و لعن و نفرین های ما به نظام آموزشی به صبح فردای پر استرس می رسید
.
یادم نیست سال های قبل پیک شادی دادم به بچه ها یا نه (که بعیده)، اما امسال تصمیم گرفتم برای بچه های مقدمات طراحی ۲ پیک شادی! در نظر بگیرم
یه پیک شادی خلاقانه و رقابتی
دلایلی که برای خودم داشتم این بود که این فسقلی های سال اولی نباید پشتشون باد بخوره و همین یه ذره خلاقانه فکر کردنی هم که دارم تلاش میکنم بهشون یاد بدم هم دود بشه بره هوا، برای همین ژوژمان و درواقع مسابقه ای براشون گذاشتم از طراحی یه حجم پیچیده با کاغذ و مقوا و بهشون سایت http://www.korthalsaltes.com/ رو هم معرفی کردم برای آموزش ساختن مدل های کاغذی
از نظر خودم تکلیفی انتها نداشته باشه مثل پر کردن یه دفتر ۴۰ برگ از رونویسی کتاب فارسی، برای عموم بچه ها تعطیلات خراب کن نیست و تنها برای اونهایی که واقعا قصد کارکردن و نفر اول شدن رو دارن دردسرساز میشه
امروز که خودم خونه موندم و مشغول استراحت و فکر میکردم به تلاشی که بچه ها ممکنه بکنن برای این تکلیف، عذاب وجدان گرفتم
امیدوارم کارشون خوب پیش رفته باشه