۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

آخر ترم شده و بچه ها مقایسه ها رو دارن به اتمام میرسونن
این ترم مقدمات طراحی۱ رو فقط من و مهندس که روایت او رو بارها کردم داریم
کلاس او ۲ روز پشت سرهم تشکیل میشه و به خاطر دغدغه هایی که داره، ماهیت عملی بودن کلاس رو بهونه میکنه و عملا یکی از روزها رو تعطیل میکنه و بچه ها رو دنبال نخود سیاه میفرسته
یه روز برن از تئاتر شهر کروکی بزنن، یه روز برن بافت جمع کنن، یه روز برن کاخ سعد آباد، یه روز چرخه رنگ بسازن
انگار نه انگار که موضوعات مشترکی رو داریم برای درس دادن، هیچ شباهتی کلاس ما به هم نداره
شاگردهای اون به کلاس من کوچ کردن و شکایت بردم بهش که جلوی این وضعیت رو بگیر و او منو قانع کرد که چون باتجربه تره، من باید مطالبی رو که او میگه به بچه ها انتقال بدم و هرچی بهش سرفصل های وزارت علوم رو متذکر شدم، زیر بار نرفت و دست آخر یه گردش علمی به گردن من افتاد!
.
یکشنبه ی پیش به شاگردها گفته بودم برنامه اینه که بریم کاخ نیاوران و از اونجا کروکی بزنیم و مهندس هم گفت حالا که تو شاگردهات رو میبری، من هم شاگردهامو میارم و این طوری هماهنگ پیش میریم
غافل از اینکه اون روز، روز موزه بود و موزه ها مجانی و شلوغ
با من ساعت ۱ وعده کرده بود متروی تجریش و وقتی بهش زنگ زدم گفت که عه ۱ شد؟! من که هنوز دانشگاهم! پایان نامه ی بچه هاست و حالا که تو رفتی، کل ۶۰ نفر رو ببر

من با ۶۰ تا بچه ی ۱۸و۱۹ ساله؟ اونم خارج از محیط دانشگاه؟ داشتم سکته میکردم از مسئولیت. دلم میخواست زنگ میزدم یکی می اومد کمکم اما هیچ وجهه ی خوبی جلوی بچه ها نداشت
رفتیم داخل اما معرفی نامه ی بچه های مهندس گروهی بود و چون سرگروه نیومده بود اون ها رو برگشت زدن و نیم ساعتی بین ساختمون های اداری ما رو سرگردون کردن که چرا هماهنگ نکردین این همه آدمو؟ اصلا از کجا معلوم تو استادی؟ تخته شاسی چرا آوردن؟ وخلاصه هزارتا سوال دیگه که جواب همه ی اون ها گرو گرفتن کارت ملی من و امضای تعهدی شد که این ها هیچ آسیبی به اشیا یا محیط اونجا نمیزنن و توی چمن نمیرن یا شاخه نمیکشونن و ....
.
اول کتابخونه رو بهشون نشون دادم و گفتم که ببینید یه معمار وقتی برای خودش اتاق کار طراحی میکنه، چه طور فکر میکنه
و بعد کاخ اصلی و معماری پهلوی خاص اون دوره و تلفیق کاشی کاری با معماری مدرن توی نمای خارجی
در نهایت هم توی محوطه نشوندمشون و کمکشون کردم که بتونن کروکی بزنن
بچه های خودم رو میشناختم و برای همین میدونستم کم شدن یا زیاد اما بچه های مهندس رو کاملا رها کردم و گذاشتم کار خودشون رو بکنن
طوفان شد و باغبون ها تذکر دادند که درخت ها یا شاخه های بزرگ میشکنن و سر بچه ها میریزن و باید محوطه رو ترک کنین که همین طور هم شد و بهشون گفتم برن هرجایی رو که دوست دارن ببینن اما سر ساعت ۵ دم در باشن تا همه باهم بریم
از ۴ونیم به بعد همه نزدیک به در بودند و مشغول گرفتن عکس های فیس بوکی و سلفی و هنری و صد البته عکس های یواشکی از من
.
از در که اومدم بیرون برای دخترها ماشین گرفتم تا تجریش و خودم تو یه ماشین دیگه نشستم تا یه نفس راحت بکشم 
خیلی سخت بود
امیدوارم دیگه هیچ وقت این کارو نکنم

هیچ نظری موجود نیست: