۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

در تمام دوران تحصیلم شاید کمتر از انگشتاهای یک دستم به خاطر بیمار شدن مدرسه یا دانشگاه نرفتم
مامان معتقد بوده و هست که بودن توی جمع به روحیه و بهبود کمک میکنه و تا اونجایی که میشه نباید توی بستر بیماری افتاد
حالا که مسئولیت کلاس ها هم به عهده ام افتاده، اغلب توی بدترین شرایط هم دانشگاه رفتم و چند ساعتی دووم آوردم و بعد برگشتم
.
دیروز و دیشب یکی از سخت ترین ساعت های زندگیم رو گذروندم
چیز زیادی یادم نمیاد. گویا مامان صبح که میرفته میبینه حال خوشی ندارم، یک ساعت  بعد بهم زنگ میزنه و من بیهوش بودم و جوابش رو نداده بودم. نگران میشه و مرخصی میگیره و برمیگرده. حتی یادم نمیاد چه ساعتی اومده اما یادمه که مجبورم میکرد سوپ بخورم و به زور مجبورم کرد از تختم بیام بیرون و توی حال جلوی چشمش باشم. لیوان رو یادمه و اینکه هی با چیزهای مختلفی پرمیشد و به گلوم ریخته میشد. لب هام از حرارت تب ترک خورده بود و اصرار برای لباس پوشیدن و دکتر رفتن بیفایده بود. تنها چیزی که واضح یادمه لحظه ای بود که مامان پاهام رو کرد توی لگن آب و دستمال رو روی صورت و شکمم گذاشت. شوک حرارتی زیادی بود که بالاخره ناله هام رو در آورد. بعد از اون فقط خوردن شربتی رو یادمه که اکسیر بهبود آنفلوانزا است. اینکه چه طوری رفتم توی تخت خودم و کی خوابیدم کی بیدار شدم رو یادم نیست
.
از بین sms هایی که قبل از حال خراب شدنم به بچه ها دادم که گرفتار آه شماها شدم و بیماریم تشدید و محبورم کلاس رو تعطیل کنم، اعلب جواب ها این بود که عه! ما که آه نکشیدیم و کاش زودتر خوب شین و این حرفا. جز یکی از پسرها که ترم پیش شاگردم بود و این ترم هم به زور شاگردم شده و یه خط در میون میاد کلاس و انگشترهای عقیقش و نگاه های چندش آورش گاهی روی اعصاب من راه میره. اون sms داده بود هووووورا آخ جووون و بعد که دیده بود گند بزرگی زده ۲بار زنگ زده بود و یک sms معذرت خواهی
.
اینکه دکترها از ترس مرگ و کور شدن و انواع عوارض جانبی آنتی بیوتیک های تقلبی، دارویی جز استامینوفن تجویز نمیکنن و با گفتن اینکه این حساسیت عه و رفع میشه موضوع رو از سر خودشون باز میکنن واقعا انصاف نیست. دست کم در مورد من خیلی سخت بوپ اما از اینکه بدنم بدون هیچ قرص و دارویی تونست این عفونت و تب رو دووم بیاره و بهبود پیدا کنه خوشحالم

هیچ نظری موجود نیست: