۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

بعد از این همه سال هنوز تفکیک مرز حریم خصوصی و عمومی برام سخته و شاید بارها پشیمونی های زیادی رو هم به دنبال داشته
ترم به ترم که تعداد شاگردها زیادتر میشه و احتمال رویت شدن توسط یه شاگرد توی خیابون بیشتر، ناخوشایندی تبعات بعد از این رویت اذیتم میکنه
.
۴شنبه ساعت ۱۰ نشده کلاسم رو تعطیل کردند و به اجبار ما رو فرستاد سخنرانی معماری که از ایتالیا دعوتش کرده بودند. عصبانی شدم چون معلوم نبود تا کی طول بکشه و من کی بتونم فرار کنم و برم به آرایشگاه برسم که شب برم عروسی
وقتی ساعت ۱ آنتراکت دادند با سرعت تمام در رفتم و در مسیر آرایشگاه بودم که رضا زنگ زد که کجایی و این روز آخری که من هستم رو نهار با هم باشیم
با سرعت عملیات آرایشگاه رو بدون امورات ناخون تموم کردم و هرچی اصرار کردم بهش که ۴راه ولیعصر قرار نذاریم که نزدیک دانشگاهه و احتمال رویت شدن زیاده، به خرجش نرفت (چی به خرجش میره که این بره؟)
طبق عادت همیشگی که با دوستانم فارغ از دختر یا پسر بودنشون دارم، بغلش کردم و روبوسی کردیم و پیاده اومدیم تا رستورانی پیدا کنیم. چون او بلندتر از منه اغلب دستش رو روی شونه هام میذاره و گهگداری هم پشت گردنم که میدونه تنها نقطه ی غلغلک خیز تنمه رو فشار میده تا من یهو قد راست کنم و بخندم و بهم بخنده
رفتیم رستوران کوبایی قدیم و مشغول چونه زدن برای سفارش غذا بودیم (چون اون میخواست برای غذای من هم تعیین تکلیف کنه تا با من شریک بشه و من زیر بار نمیرفتم) شوخی میکردیم و میخندیدیم و درست چند ثانیه بعد از اینکه او رفت سالاد بکشه، سروکله ی ۳تا از پسرها پیدا شد!

گفتن سلام استاد، دیدیم اینجایین گفتیم بیایم یه عرض ادبی بکنیم
ریز میخندیدن و نگاه های کنجکاوشون توی جمعیت میگشت
گفتن میدونیم که تنها نیدومدین استاد، دیدیم که با دوستتون اومدین، برای همین مزاحمتون نمیشیم
گفتم ممنون، شیطونا تعقیب میکنین منو؟ (چون اون دوستشون که باهاشون نبود سابقه تعقیب من رو داشت)
گفتن نه داشتیم رد میشدیم یهو دیدیمتون، راستی کوش دوسشتتون؟ میشه ببینیمش؟
گفتم اگه منتظرین دوست پسرم رو ببینین، دلتون رو خوش نکنین، اون دوست پسرم نیست، پس میتونین وایستین ببینین کی میاد پیش من میشینه
دوتاشون داشتن تعارف تیکه پاره میکردن که نه ما فقط اومدیم عرض ادب کنیم، اون یکی که جزو پسرهای امین و خوبه کلاسمه گفت من دیدمش، فهمیدم با کی اومدین
گفتم خوب خدا رو شکر، حالا میشه ما دوتا رو تنها بذارین ناهار بخوریم یا نه؟
با نیش های تا بناگوش باز خداحافظی کردن و رفتن و چون من پشتم به بیرون بود نمیدونم تا کی زاغ ما رو چوب زدن
عصبانیت دیگه سودی نداشت، کار از کار گذشته بود
.
فردا دوباره باهاشون کلاس دارم و میدونم که باز در مورد این موضوع بحث خواهد شد و با فرض اینکه اون ها فقط صحنه ی توی رستوران بودن ما رو دیدن، باید این قضیه رو جمع و جور کنم
آش نخورده و دهن سوخته شدم

هیچ نظری موجود نیست: