با گرون شدن همه چیز از جمله لباس، دیگه توان خرید چند مانتو برای دانشگاه برام نمونده. برای همین از قبل از عید دنبال خیاط بودم و به شاگردها هم سفارش کردم که اگر خیاط ارزونی میشناسن (هرکجای شهر) بهم خبر بدن
بعد از این همه سرکار گذاشته شدن و ماجراهای حاشیه ای، بالاخره دیروز رفتم سراغ یکیشون
صبح به محمد sms دادم که اگه قضیه خیاط و سفارشی که بهم کرده بود بابت آوردن پارچه جدیه، بیاد دانشگاه و باهم بریم خرید
یک ساعتی اومدنش طول کشید و من توی این فرصت با بقیه اهالی پایان نامه نویس مشغول گفتمان ایستاده بودم توی حیاط و حدفاصل بین امتحان ها
محمد ۲ سالی میشه که شاگرد منه و حدود ۱۰ سالی از من کوچیکتره. از همون روز اول ظاهرا اینترنت رو زیر رو کرده تا بتونه اطلاعات بیشتری از من در بیاره و هرجا که من پروفایل پابلیک دارم، همه ی دیتیل های اون رو حفظه. حتی دقیق میدونه من توی کدوم پروفایل کدوم عکسم رو گذاشتم! خاندان شون از بزرگترین املاکی های اون ناحیه محسوب میشن و خودش باشگاه بدنسازی ای رو هم اداره و مربیگری میکنه. در نهایت اینکه این روزها گرچه با من پایان نامه نداره، اما بیشتر از هرکسی با من کرکسیون میکنه
اومد دنبالم و بهش گفتم چون حرفش رو باور نمیکردم، پارچه نخریدم. ناراحت شد و باهم رفتیم همون نزدیکی دانشگاه چندتا پارچه فروشی رو دیدیم و اون چیزی که میخواستم رو نداشتن. سوار شدیم و رفتیم سراغ خیاط که عروس عموی مجید، یکی دیگه از شاگردای خوبم بود (توی این شهرهای حاشیه ای و کوچیک، مردم یا باهم فامیلند، یا هم محله ای، یا همکار!)
خانم ۳۷ ساله ای بود که به تازگی دخترش رو شوهر داده بود! خیلی خوش رو و خوش برخورد و خیلی خبره تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم. برای همین نظرم در مورد مدل عوض شد و عکسی که توی گوشیم داشتم از یه طرح پیچیده تر رو نشون دادم و اندازه ها رو گرفت و متراژ پارچه ها رو گفت و بهم گفت برم سراغ مجید برای پارچه که ارزونتره
مجید و خاندان عظیمش، خانوادگی شغل تولیدی لباس دارند. وارد کوچه که شدیم، چندتا خونه پشت سرهمدیگه خانواده ی عموهای او بود و همکف یکی از اونها کارگاهی حرفه ای. همه ی پسرعمو ها و دختر عموها کنار همیدگه مشغول کار بودند. صحنه ی خیلی جالبی بود. هرکسی به نوبه ی خودش مسئولیتی داشت و خیلی جدی و بدون هیچ گپ و گفتی مشغول بودند. وقت ناهار بوی آبگوشتی که یکی از زن عموها برای همه پخته بود همه جا پیچیده بود و همه کارو تعطیل کردن و رفتن طبقه ی بالا برای ناهار.
گرچه پارچه ها فروشی نبودند، اما مجید به خاطر من از اونها تیکه کرد و برای اینکه ناقص نشه الگوهاشون، یارد ای بهم پارچه فروخت. پولش رو نمیگرفت اما وقتی بهش اصرار کردم و گفتم میخوام بازهم باهات معامله کنم و هرچیزی باید طبق اصول کاری خودش پیش بره که نه تو پیش همکارهات شرمنده بشی و پول از جیب بذاری و نه من رودروایستی کنم برای مزاحمت دوباره، قبول کرد. وقتی کیف پولم رو درآوردم که حساب کنم، محمد پول از جیبش بیرون آورد و اصرار میکرد که اون حساب کنه
رفتار و نحوه ی نگاه و دیالوگ هاش دقیقا عین کسی بود که دوست پسر آدم باشه و رگ غیرتش بیرون زده باشه. جا خوردم و حتی نگاهم رو ازش دزدیدم
یادم نیست چندساله دنبال یه رفتار مردونه از یه مرد ام که واقعا حس مردونگی رو چنان القا کنه که حس زنونگیم از اون اعماق بیرون بیاد. یهو یاد تمام رفتارهای پیش از اینش افتادم. وقتایی که میدید خسته شدم یا بیحال از حرف زدن، بدون اینکه بهش بگم برام چیزی میخرید و میاورد. وقتایی که مینشست تا آخرین نفر با من از کلاس بیاد بیرون و کمکم میکرد برای حمل کردن وسایل سنگینم. وقتی که ازش خواستم برام یه برنامه ی ورزش بنویسه و پیگیری هایی که بعدش کرد برای اینکه ببینه من درست انجام میدم و به خودم صدمه نمی زنم. یا حتی وقتی که برام رژیم غذایی نوشت و من لیست چیزهایی که نمیتونم بخورم رو براش فرستادم و اون لیست بلندبالا رو حفظ کرده بود
اینجور توجه ها، توجه های عادی نیستند. توجه های دوست داشتنی ای هستند که فقط از کسانی که آدم رو دوست دارند میشه توقع داشت اما از کمتر کسی از اون ها میشه دید این رفتار رو
برای همین دیدن اون ها از یه پسری که این همه سال کوچیکتره و این همه فاصله ی فرهنگی داره، ترسناکه و ترسناکتر میشه وقتی اون پسر شاگردم باشه که جزو خط قرمزهای ذهنی منه
داشتم گرمازده میشدم و موقع برگشت جلوی یه سوپری نگه داشتم. اصرار داشت که پیاده نشم و خودش بخره هرچی لازمه اما گفتم که تو نمیدونی من چی دوست دارم. بستنی یخی خریدیم و بیسکوییت و آب و نذاشت که پولش رو من بدم
رفتیم سراغ ۳تا پارچه فروشی که که کنار خونه ی خانم خیاط بود و من قبلش تنهایی رفته بودم. این بار اما مقنعه ام رو در آورده بودم و شال سرکرده بودم. هرجا میرفتم کنارم می اومد
با خنده گفتم میترسی برات حرف دربیارن که با دوست دخترش اومده بود پارچه بخره؟
گفت استاد اینجا جای کوچیکیه، همه منو میشناسن
گفتم توی خیاطی و البته بلند گفتم که من استاد تو و مجید ام تا اگر قراره حرفی بپیچه بین زن ها، بدونن جریان چیه
چندبار همون ۳تا مغازه رو رفتیم و اومدیم تا من بتونم ۳تا پارچه رو باهم ست کنم
مغازه دارها همه به اسم و فامیل میشناختنش و جلوی پاش بلند میشدند و حاضر نمیشدن پول بگیرن و در نهایت تخفیف خوبی دادند، درست عین مردهای قدیمی بازار
تمام این مدت او از اینکه من انقدر در مورد پارچه میدونم و به کمپوزیسیون پارچه ها دقت میکنم تعجب کرده بود و وقتی محصول نهایی این انتخاب رو دید واقعا ذوق کرد
به خنده گفتم تاحالا با دوست دخترت خرید رفته بودی تا مجبور شی انقدر حوصله به خرج بدی در مورد وسواس زن ها؟ جوابم رو نداد و خندید
وقتی همه ی کارها تموم شد میخواست منو ببره کافی شاپ بهم بستنی بده تا گرما از تنم بره و بعد ببره ناهار بده چون سر ظهر بود. گفتم پسرجان این وظیفه ی منه که به خاطر کمکی که بهم کردی بهت ناهار بدم نه تو
و بعد مریضی مامان رو بهونه کردم برای زودتر رسیدن به خونه و رسوندمش دانشگاه و اومدم خونه