۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه

امسال شاید اولین سالی باشه که برای اول مهر و باز شدن دانشگاه ها انقدر بیصبرانه روزشماری میکنم
دلتنگ ام برای بچه ها و شیطنت ها و شوخی ها و شادی ها
مثل مادری که دلتنگ بچه های سفر رفته اش باشه
شاید هم برای همین حس مادری و مهری که جاری میشه دلتنگم
یا اینکه تو این شرایط، تنها پناهگاه روحی که میشه چندساعتی رو در اون بدون هیچ دغدغه و ذهنیتی گذرون، کلاس درس باشه
کیف و کفش و مانتوی نو خریدم و هرروز نگاهشون میکنم که کی قرارهه بپوشمشون
درست عین کلاس اولی ها که تشنه ی علم و مدرسه و محیط جدید و دوستان جدید اند
.
چندهفته قبل آقای دکتر ی زنگ زده بود و گپ و گفت میکردیم. آدم عجیبیه اما گاهی حرفهای جالبی میزنه که قطعا از روی تجربه است
میگفت چرا از بین شاگردهات کسانی رو انتخاب نمیکنی تا به روش خودت تربیتشون کنی
طبیعتا اولین عکس العمل ذهنیم این بود که آقای دکتر! تربیت کردن رو برای دست آموز کردن حیوانات به کار میبرند نه آدم ها و من به شدت رو این موضوع حساسم
اما عکس العملی که به زبون اومد این بود که مگه من چند سالمه که بخوام در حق کسی مادری بکنم و تربیت؟
ولی حقیقت اینه که 2ماه مونده تا 32 سالگی و مامان من وقتی هم سن من بود 3 تا بچه داشت که مدرسه هم میرفتن

واقع بینانه بخوایم به قضیه نگاه کنیم اینه که حالا که نه بچه ای دارم و نه حتی مردی در زندگیم، این مهر عه تلنبار شده در دل رو میشه ریخت پای شاگردها تا این تخلیه روحی و انرژی به جاری شدن دوباره اش کمک کنه
اما نکته اش اینجاست که این مهربونی کردن ها و مخاطبانش خیلی متفاوتند و جای همدیگر رو نمیگیرند و همیشه خلاء نبودنشون حس میشه
.
این ترم روزهای زوج کلاس دارم و طرح 1 و 5 که بعید میدونم گروه سنی و شرایطشون اجازه ی ایجاد همچین ارتباطی رو بده
اما قصد دارم ریخت و پاش مفصلی از مهربونی راه بندازم تا یه کم روح و روانم آزاد بشه از این اسارت

۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

یکشنبه ی چندهفته قبل آخرین مهلت دفاع از پایان نامه ها بود. قرار بود حدود ۱۲۰ نفر دانشجو با ۱۲ استاد راهنمای متفاوت تو یک روز دفاع کنند و مدیر گروه این طور تصمیم گرفته بود که هر ۳ استاد بک گروه تشکیل بدن و دفاع بچه های خودشون رو برگزار کنند
اون روز ۴ تا از شاگردهام رو اجازه ی دفاع داده بودم و بهشون توصیه کرده بودم که اول صبح که ما داورها پرانرژی هستیم و برای زهرچشم گرفتن نمره کم میدیم و هنوز معیار درستی از سطح پروژه ها دستمون نیست، نیان
از شب قبل هم پسرها هی زنگ میزدند که پاشو صبح زود برو دانشگاه که با اون ۲ تا استاد سخت گیرها هم گروه نشیم که فاتحه مون خونده است
به جای ساعت۹، ۹ونیم رسیدم و مدیرگروه رو که دیدم گفت شما با ۳تا از آقایون هم گروهید و باید برید فلان کلاس. تو مسیر زنگ زدم به پسرها که من با ۳تا از آقایون هم گروهم از جمله اون ۲نفر! و بیچاره شدیم!
شب قبل رو از استرس بچه ها درست نخوابیده بودم و چشمم درست نمیدید، وارد که شدم فقط یکی از اون آقایون رو قبلا دیده بودم و بقیه من رو نشناختند و وقتی خودم رو معرفی کردم کمی جا خوردند که منو چه به پایان نامه و دفاع!

۲تا دفاع رو نمره داده بودند و این سومین بود. بار دومم بود که داور میشدم اما بار اولم بود که انقدر احساس غربت میکردم در اون بین. به خاطر احترام یا سیاست یا کوچیکتر بودنم یا خر کردنم یا سنجیدنم یا هرچیز دیگه، اول به من میگفتن ایراد بگیر و طبق معمول من ایرادهای سازه و تاسیسات میگرفتم و اگر رندر ای آماده از جایی پیدا کرده بود، عدم تطابق با پلان رو پیدا میکردم و میگفتم چرا؟! در آخر اما تقریبا به همه نمره ی بالای ۱۷ دادم. نه به خاطر اینکه اون ها هم وقتی نوبت شاگردهای من بود نمره ی بالا بدن، بلکه به خاطر خود بچه ها که چند روز دیگه برای استخدام شدن یا نظام مهندسی به این نمره ها احتیاج داشتن

اغلب بجه ها توی کلاس حاضر بودند و به محض اینکه از کاری ایرادی گرفته میشد، توی کار خودشون چک میکردند و وقتی میدیدند رعایت نکردند، هول میشدند و اگر با من قبلا در مورد پایان نامه اشون حرف زده بودند از من میپرسیدم اگه اینو پرسیدن ما چی بگیم. ولوله و هیجان و آشوب عجیبی بود و من هم پا به پای بچه ها استرس داشتم از حضور این آقایون و اینکه حالا چی میشه نتیجه ی نهایی

هر۴نفری که اون روز دفاع داشتند از شاگردهای من، بعد از جستجوهای فراوان  کار آماده ای رو از جایی پیدا کرده بودند که مورد تایید من باشه. بعد از اون مجبور شده بودند ایرادهایی که من دوباره به کار گرفته بودم رو اصلاح کنند و رندرها رو تغییر بدند و تعدادش رو بیشتر کنند و برای جبران ماکت نداشتن، رندر داخلی بزنن و ۱۰ مرحله ی از کانسپت به حجم رو تولید کنند و شیت ها رو اون طوری که من گفته بودم بچینند. درواقع حداقل همون ۱۰ جلسه کرکسیون انجام شده بود اما چون روی یه کار نیمه آماده بود، محصول نهایی خیلی پخته از آب در اومده بود
از بین همه ی کارها، تنها پروژه هایی که آکس بندی ستون داشت و به سازه و تاسیسات فکر شده بود و روند پیشرفت کار رو میشد در اون ها دید و سایت پلان طراحی شده ای داشت، پروژه ی بچه های من بود

وقتی نوبت به کار بچه های من رسید، یهو با اختلاف زیادی با بقیه کارها متفاوت شدند و حداکثر نمره ای که داده بودیم به بقیه وقتی ۱۸ بود، به اولین کار که مال مجتبی بود رسید، به ۱۹/۵ پرش کرد. روزبه و حسین و سیاوش هم هر۳ نمره ی ۱۹ گرفتند و این اعداد به توجه به اینکه ماکت نداشتند واقعا خیلی خوب بود
پسرها که فکرش رو هم نمیکردن همچین نمره ای بگیرند، نمیدونستند با چه زبونی تشکر کنند و من از اینکه اونها انقدر خوشحال شده بودند، خیلی خیلی خوشحالتر بودم

وقتی رفتم پایین نمره ها رو تحویل مدیر گروه بدم، کاغذها رو ازم گرفت و نمره های من و داورها رو نگاه کرد. تعجب رو میشد به وضوح تو چشماش دید. گفت همه شون ۱۹ شدند؟ چه طور از آقای فلانی ۱۹ گرفتند؟ یعنی انقدر کارشون خوب شده بود؟
گفتم خانم دکتر، بهتون گفته بودم که اگه کار شاگردهام به جایی نرسه که من میخوام، نمیذارم دفاع کنند
تازه اون موقع بود که فهمیدم شاید این نوع گروه بندی برای این بوده که من که خوب نمره میدم با حضور این آقایون تعدیلی توی اون اتفاق بیفته یا من نقاط ضعف خودم رو توی تدریسو راهنمایی بفهمم. یا شاید بدبینانه اش اینکه ببینم من عددی نیستم بین اون ها

اما یه دغدغه ی ذهنی از اون روز ذهنم رو مشغول کرده
اینکه واضح و مبرهنه که اگر این ۴ نفرهم میخواستند مثل بعضی ها از صفر شروع کنند، برای به این نقطه رسیدن، به جای ۶ ماه باید یک سال کار میکردند تا کار انقدر پخته بشه. حالا باید به اون ها که یه کار پخته ارائه کردند نمره ی بالاتری رو داد یا به اونها که خودشون کار کردند و کار رو نصفه دارند تحویل میدند؟
منطق میگه که اگه اون ها درست و مرتب توی یک سالی که وقت داشتند کار کرده بودند، کار تموم و پخته میشد و اینطوری اون ها حتما باید ۱۹ به بالا میشدند، اما حالا چی اهمیت داره؟
اگر مساله یاد گرفتن باشه که من با ایرادها و اصلاحاتی که دادم این ها انجام دادند، چیزی بسیار بیشتر از اون دسته ی قبلی یاد گرفتند چون اون گروه فرصت نکرده حتی به ستون گذاری فکر کنه اما من ایراد به درز انبساط هم گرفتم حتی
مساله مسیریه که دانشجو با کرکسیون ها و زمان گذاشتن هاش طی کرده؟ 
مساله نتیجه و جوابیه که دانشجو در طراحی گرفته و میزان پختگی کار اونه؟
مساله چیه؟

۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

با گرون شدن همه چیز از جمله لباس، دیگه توان خرید چند مانتو برای دانشگاه برام نمونده. برای همین از قبل از عید دنبال خیاط بودم و به شاگردها هم سفارش کردم که اگر خیاط ارزونی میشناسن (هرکجای شهر) بهم خبر بدن
بعد از این همه سرکار گذاشته شدن و ماجراهای حاشیه ای، بالاخره دیروز رفتم سراغ یکیشون

صبح به محمد sms دادم که اگه قضیه خیاط و سفارشی که بهم کرده بود بابت آوردن پارچه جدیه، بیاد دانشگاه و باهم بریم خرید
یک ساعتی اومدنش طول کشید و من  توی این فرصت با بقیه اهالی پایان نامه نویس مشغول گفتمان ایستاده بودم توی حیاط و حدفاصل بین امتحان ها

محمد ۲ سالی میشه که شاگرد منه و حدود ۱۰ سالی از من کوچیکتره. از همون روز اول ظاهرا اینترنت رو زیر رو کرده تا بتونه اطلاعات بیشتری از من در بیاره و هرجا که من پروفایل پابلیک دارم، همه ی دیتیل های اون رو حفظه. حتی دقیق میدونه من توی کدوم پروفایل کدوم عکسم رو گذاشتم! خاندان شون از بزرگترین املاکی های اون ناحیه محسوب میشن و خودش باشگاه بدنسازی ای رو هم اداره و مربیگری میکنه. در نهایت اینکه این روزها گرچه با من پایان نامه نداره، اما بیشتر از هرکسی با من کرکسیون میکنه

اومد دنبالم و بهش گفتم چون حرفش رو باور نمیکردم، پارچه نخریدم. ناراحت شد و باهم رفتیم همون نزدیکی دانشگاه چندتا پارچه فروشی رو دیدیم و اون چیزی که میخواستم رو نداشتن. سوار شدیم و رفتیم سراغ خیاط که عروس عموی مجید، یکی دیگه از شاگردای خوبم بود (توی این شهرهای حاشیه ای و کوچیک، مردم یا باهم فامیلند، یا هم محله ای، یا همکار!)

خانم ۳۷ ساله ای بود که به تازگی دخترش رو شوهر داده بود! خیلی خوش رو و خوش برخورد و خیلی خبره تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم. برای همین نظرم در مورد مدل عوض شد و عکسی که توی گوشیم داشتم از یه طرح پیچیده تر رو نشون دادم  و اندازه ها رو گرفت و متراژ پارچه ها رو گفت و بهم گفت برم سراغ مجید برای پارچه که ارزونتره

مجید و خاندان عظیمش، خانوادگی شغل تولیدی لباس دارند. وارد کوچه که شدیم، چندتا خونه پشت سرهمدیگه خانواده ی عموهای او بود و همکف یکی از اونها کارگاهی حرفه ای. همه ی پسرعمو ها و دختر عموها کنار همیدگه مشغول کار بودند. صحنه ی خیلی جالبی بود. هرکسی به نوبه ی خودش مسئولیتی داشت و خیلی جدی و بدون هیچ گپ و گفتی مشغول بودند. وقت ناهار بوی آبگوشتی که یکی از زن عموها برای همه پخته بود همه جا پیچیده بود و همه کارو تعطیل کردن و رفتن طبقه ی بالا برای ناهار.
گرچه پارچه ها فروشی نبودند، اما مجید به خاطر من از اونها تیکه کرد و برای اینکه ناقص نشه الگوهاشون، یارد ای بهم پارچه فروخت. پولش رو نمیگرفت اما وقتی بهش اصرار کردم و گفتم میخوام بازهم باهات معامله کنم و هرچیزی باید طبق اصول کاری خودش پیش بره که نه تو پیش همکارهات شرمنده بشی و پول از جیب بذاری و نه من رودروایستی کنم برای مزاحمت دوباره، قبول کرد. وقتی کیف پولم رو درآوردم که حساب کنم، محمد پول از جیبش بیرون آورد و اصرار میکرد که اون حساب کنه
رفتار و نحوه ی نگاه و دیالوگ هاش دقیقا عین کسی بود که دوست پسر آدم باشه و رگ غیرتش بیرون زده باشه. جا خوردم و حتی نگاهم رو ازش دزدیدم

یادم نیست چندساله دنبال یه رفتار مردونه از یه مرد ام که واقعا حس مردونگی رو چنان القا کنه که حس زنونگیم از اون اعماق بیرون بیاد. یهو یاد تمام رفتارهای پیش از اینش افتادم. وقتایی که میدید خسته شدم یا بیحال از حرف زدن، بدون اینکه بهش بگم برام چیزی میخرید و میاورد. وقتایی که مینشست تا آخرین نفر با من از کلاس بیاد بیرون و کمکم میکرد برای حمل کردن وسایل سنگینم. وقتی که ازش خواستم برام یه برنامه ی ورزش بنویسه و پیگیری هایی که بعدش کرد برای اینکه ببینه من درست انجام میدم و به خودم صدمه نمی زنم. یا حتی وقتی که برام رژیم غذایی نوشت و من لیست چیزهایی که نمیتونم بخورم رو براش فرستادم و اون لیست بلندبالا رو حفظ کرده بود
اینجور توجه ها، توجه های عادی نیستند. توجه های دوست داشتنی ای هستند که فقط از کسانی که آدم رو دوست دارند میشه توقع داشت اما از کمتر کسی از اون ها میشه دید این رفتار رو
برای همین دیدن اون ها از یه پسری که این همه سال کوچیکتره و این همه فاصله ی فرهنگی داره، ترسناکه و ترسناکتر میشه وقتی اون پسر شاگردم باشه که جزو خط قرمزهای ذهنی منه

داشتم گرمازده میشدم و موقع برگشت جلوی یه سوپری نگه داشتم. اصرار داشت که پیاده نشم و خودش بخره هرچی لازمه اما گفتم که تو نمیدونی من چی دوست دارم. بستنی یخی خریدیم و بیسکوییت و آب و نذاشت که پولش رو من بدم
رفتیم سراغ ۳تا پارچه فروشی که که کنار خونه ی خانم خیاط بود و من قبلش تنهایی رفته بودم. این بار اما مقنعه ام رو در آورده بودم و شال سرکرده بودم. هرجا میرفتم کنارم می اومد
با خنده گفتم میترسی برات حرف دربیارن که با دوست دخترش اومده بود پارچه بخره؟ 
گفت استاد اینجا جای کوچیکیه، همه منو میشناسن
گفتم توی خیاطی و البته بلند گفتم که من استاد تو و مجید ام تا اگر قراره حرفی بپیچه بین زن ها، بدونن جریان چیه

چندبار همون ۳تا مغازه رو رفتیم و اومدیم تا من بتونم ۳تا پارچه رو باهم ست کنم
مغازه دارها همه به اسم و فامیل میشناختنش و جلوی پاش بلند میشدند و حاضر نمیشدن پول بگیرن و در نهایت تخفیف خوبی دادند، درست عین مردهای قدیمی بازار
تمام این مدت او از اینکه من انقدر در مورد پارچه میدونم و به کمپوزیسیون پارچه ها دقت میکنم تعجب کرده بود و وقتی محصول نهایی این انتخاب رو دید واقعا ذوق کرد
به خنده گفتم تاحالا با دوست دخترت خرید رفته بودی تا مجبور شی انقدر حوصله به خرج بدی در مورد وسواس زن ها؟ جوابم رو نداد و خندید

وقتی همه ی کارها تموم شد میخواست منو ببره کافی شاپ بهم بستنی بده تا گرما از تنم بره و بعد ببره ناهار بده چون سر ظهر بود. گفتم پسرجان این وظیفه ی منه که به خاطر کمکی که بهم کردی بهت ناهار بدم نه تو
و بعد مریضی مامان رو بهونه کردم برای زودتر رسیدن به خونه و رسوندمش دانشگاه و اومدم خونه


۱۳۹۳ خرداد ۱۱, یکشنبه

اسمش ساناز عه و از بقیه بچه های کلاس بزرگتر
اینجور که میگه متولد ایرانه، مقیم امارات و چندسالی رو هم کانادا زندگی کردن
خیلی مودبه و اصطلاحاتی که اغلب بچه ها به کار میبرند رو بلد نیست
ظریب هوشیه بالایی نداره اما اعتماد به نفس خیلی (بیش از حد) خوبی داره و یه جلسه با من در مورد اینکه توی خارج از ایران نظام آموزشی به بچه ها پروبال میده و اعتماد به نفسشون رو تقویت میکنه اما چرا اینجا این اتفاق نمی افته صحبت میکرد
آلبوم نقاشی هایی که خیلی ازش تعریف میکرد و دنبال نمایشگاه گذاشتن بود رو آورد و میتونم بگم افتضاح بود اما توی ذوقش نزدم و گفتم ادامه بده تو میتونی!
بعد از عید برام این کادو رو آورده بود که به نظر یه عطر ارزون قیمت میاد و اصرار داشت که ما (خانواده اون ها) رسممونه که به استادهامون عیدی میدیم و خلاصه به زور این رو به من داد
امروز هم کارت ویزیت برادر دندون پزشک و مادر روان شناسش رو بهم داد که اگر کاری داشتین، اینا کارشون خوبه و ...
.
توی راه برگشت داشتم فکر میکردم که
این کارهای اون که به نظرم یه جور زرنگ بازی تبریزی میاد، چه قدر تاثیر میتونه بذاره توی نمره دادن من؟
درواقع اینجور رشوه های ارزون قیمت، اگر روزی به قیمت های بالاتری تبدیل بشه، آیا من مقاوت میکنم در مقابلش؟ 
در مقایسه با خودم که اغلب بعد از گذشتن خر مراد از پل اقدام به خرید هدیه برای استاد میکنم، کدوم یکی کار درست تریه؟
اصلا اگه هدیه رو بگیرم و تاثیر ندم غیراخلاقی تره یا نگیرم و تاثیر منفی بدم؟
منطق میگه نه هدیه رو بگیر و نه تاثیرش بده، اما حالا تکلیف چیه؟


روزهایی که سمت انقلاب میرم برای دانشگاه، اغلب با مترو تردد میکنم. نه به خاطر صرفه جویی و اقتصادی بودن اون یا خوش اومدن از دستفروش های اونجا، چون تنها وسیله نقلیه ایه که وقتی حساب میکنی یک ساعت دیگه باهاش فلان جایی، ترافیک و تاخیر بردار نیست و به موقع میرسه و برای من بدقول بدزمان، گزینه ی مناسب تریه
امروز هم مثل همیشه با مترو برمیگشتم که این موضوع پیش اومد اما قبلش چندتا چیز رو بدونیم
.
۱
صندلی های طویل مترو برای کنار هم نشستن ۶ نفر طراحی شدند. توی واگن های جدید این رو از برجستگی روی کف و پشتی اون ها میشه تشخیص داد و توی واگن های قدیمی از روی استاندار اندازه ی اون ها
.
۲
از نظر روانشناسی محیط که توی کتاب محیط و رفتار اجتماعی، نوشته ی ایروین آلتمن بیشتر میتونید در موردش بخونید، دور انسان ها حباب های تصور شده که به اون ها حباب شخصیتی گفته میشه که محوریت اون بدن خود انسان و بزرگی شعاع اون بسته به جنسیت، قومیت، فرهنگ، سن، شغل و میزان غم و شادی لحظه ای وخیلی چیزهای دیگه متفاوته. ورود به این حباب تجاوز به حریم شخصی محسوب میشه و حسی ناخوشایند توام با ناامنی رو به وجود میاره.
برای مثال ژاپنی ها حباب های بزرگتری به نسبت ما ایرانی ها دارند و حتی برای سلام روزانه هم از فاصله ی دورتری و بدون هیچ تماس فیزیکی ای صرفا ادای احترام میکنند، درحالی که در ایران زن ها همدیگرو رو در کاملا آغوش میگیرند و مردها با دست دادن یا زدن پشت همدیگر، فاصله رو برای لحظاتی به حداقل میرسونند
(واضح ترین جایی که این حباب دیده میشه جایی شبیه صف انتظار عه)
.
۳
داستان از این قرار بود که امروز توی مترو ۶نفره نشسته بودیم که یه دختر هم سن و سال خودم با سایز حدودا۴۰ و قد ۱۵۰ و نسبتا شیک با آرایش کامل، تا از در اومد تو رو به ما کرد و با لحن طلبکارانه ای گفت میشه جمع تر بشینین منم بشینم؟
بغل دستی من نگاهی به اون یکی انداخت و جا رو کمی باز کردن تا خانوم بشینه و وقتی جا نشد نگاهی به من انداختن و من هم هدفون در گوش و غرق در عالمی دیگر، نفهمیدم. برای همین دست زد به آرنجم و گفت چرا اون ورتر نمیری؟
گفتم شما سوال پرسیدی از همه، اگر بقیه هم جواب داده باشن که من نشنیدم، جواب من خیر عه 
و روم رو برگردوندم و مشغول گوشیم شدم
صدای گوشیم زیاد بود و نمیخواستم کم کنم و حرف های مذخرف اون ها رو بشنوم اما خوب او نهایت تلاشش رو میکرد که من بشنوم:
آره بعضی ها چه بی ملاحظه شدن، اصلا حاضر به گذشت نیستن، این خودمونیم که در حق خودمون ظلم میکنیم و حالا یه کم جمع تر میشستی چی میشد و .....

از آدم های هوچی و کولی هایی که از کاه کوه میسازن و هرچیزی رو به هرچیزی ربط میدن بیزارم و از توضیح اضافه دادن برای نادان ها بیزارتر. برای همین ساکت نشستم و به آهنگم گوش کردم و از اینکه تن گرم و خیس از عرق بغل دستیم بهم نمیخورد تا حالم رو به هم بزنه حس بهتری داشتم
ظاهرا حباب من در اماکن عمومی بزرگتر از مردم عادیه و این برای اون ها عجیبه

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

از محصولات گردش علمی! کاخ نیاوران، عکس ها و سلفی ها و خیلی چیزهای دیگه اش نصیب من نشد 
جز خستگی
که این کارهای آبرنگ کمی تا آندکی اون رو از تنم به در کرد
پ.ن۱ شارژ دوربینم تموم شد برای گرفتن عکس مفصل
پ.ن۲ فکر نمیکردم انقدر خوب از پس آبرنگ بر بیان این بچه هایی که تازه از پشت نیمکت های ریاضی فیزیک اومدن دانشگاه
پ.ن ۳ دستم درد نکنه! :))



امروز تو کلاس
من: معراج و محمدعلی، صدای این شلوغ بازی هاتون رو کم میکنین من بفهمم دارم چی کرکسیون میکنم یا نه؟
اون دوتا: ببخشید استاد
چند دقیقه بعد
من: معراج و محمدعلی، دیگه خسته ام کردین، برید بیرون، شیطنتتون که تموم شد بیاید
اون دوتا: ببخشید استاد
چند دقیقه بعد
من: معراج و محمدعلی، من دیگه کاری به کار شماها ندارم، کرکسیون هم نمیکنم باهاتون
محمدعلی از کلاس رفت چون کاری نداشت برای کرکسیون و معراج موند (همون که یه بار روایت تعقیب کردنش رو نوشته بودم)
معجراج: استاد یعنی با من قهرین؟
من: بله، اصلا انتظار نداشتم تو که دو ترمه شاگرد منی همچین رفتار بچه گانه ای توی کلاس داشته باشی، ناامیدم کردی
معراج: استاد قهر نکنین، همه اش تقصیر محمدعلی بود، لطفا منو ببخشین، لطفا، لطفا، اصلا میدونین همه ی جذابیت شما و کلاستون به خنده هاتونه؟ نه؟ خداییش؟ ما کدوم استادی رو داریم اینجوری بخنده برامون؟
چندتا از دخترها: وای استاد هروقت شما میخندین ما دلمون یه جوری میشه، همه اش به چال لپ شما نگاه میکنیم، من رفتم پرسیدم میگنن پول عملش ۴ میلیون عه، میشه یه بار طوری بخندین که جفت چال هاتون معلوم شه، استاد پسر ندارین تو فامیلتون از این چال لپ ها داشته باشه
تمام تلاشم رو کردم که نخندم و خیلی جدی وعصبانی به نظر بیام و مثلا این چیزا رو نشنیدم
در حالی که سرم رو از روی یادداشت هام میاوردم بالا و میگفتم خیلی خوب، نوبت کرکسیون کیه؟
یهو دیدم بیست جفت چشم تا نیمه از حدقه در اومده دوخته شده به لپ هام
خیلی صحنه ی خنده داری بود دیدن این همه انتظار توی چشم های شیطونشون
زدم زیر خنده و یهو همهمه ی وای دیدی چالش رو و استاد خندونش قشنگه و قربونتون برم و این حرفا بلند شد

همچین وضعیت مهدکودک واری بر ما میگذرد