۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

گاهی که عصبی از دانشگاه بر میگردم و به خصوص اگر هوا آلوده باشه و نفس کم بیارمخط دوخت زیر مقنعه چنان احساس خفگی ای بهم میده که دلم میخواد بشکافمش و رها بشم امروز بعد از کلاس، درهمین وضعیت توصیف شده بودم و کمی مقنعه ام رو داده بودم عقب تا شل تر بایسته و مجالی باشه برای نفس کشیدن که پلیس بزرگراه بهم ایست داداولش فکر کردم اشتباهی شده چون من خطایی نکرده بودمآقایی با لباس سبز گشت ارشاد ازش پیاده شد و گفت ماشینو پارک کن و مدارکتو از ماشین بردار و بیا بیرونرفتم دم ماشین گشت بزرگراه ها و ۲ تا افسر راهنمایی رانندگی با لباس های سفید جلو نشسته بودن و اون آقا هم نشست عقبگواهی نامه و مدارک ماشین رو گرفت و چک کردگفت دانشجویی؟ فلان جا درس میخونی؟گفتم استاد همون دانشگاهمعقبیه گفت شما که استادی چرا خلاف میکنی؟گفتم چه خلافی؟ سرعت غیر مجاز؟ سبقت غیر مجاز؟ چی؟راننده گفت خداییش خانم ما نزدیک ۵ کیلومتره دنبال شما میایم! هیچ خلافی ندیدیم ازتون، جز همین که ایشون میگنبه ایشون عقبی گفتم جرمم چیه؟گفت بد حجابی خواهر! شما که به بچه های مردم درس میدین دیگه چرا؟گفتم حالم خوش نبود، انقدر گرمم بود که کولر هم جوابم رو نداد، تحمل نتونستم بکنم این مقنعه رو، دادمش عقب، همین، حتی در هم نیاوردمش. اصلا هنوز وارد محدوده ی شهری نشده بودیم که اشکالی داشته باشه!با این جمله ی آخر، ۳تایی نگاه عاقل اندر سفیه ای به من کردن و با اشاره ی ایشون عقبی، جناب افسر ضمن ضبط گواهی نامه بنده، قبض دادن که برم وزرا تعهد بدم و تحویلش بگیرمهرچی گفتم اگه ماشین منو بخوابونید من دیگه نمیتونم برم دانشگاه و بچه های مردم میموننگفت همین که الان ماشینو ندادیم جرثقیل ببره برو خدا رو شکر کن

زنگ زدم و از دوستم پرسیدممیگه باید شنبه بری، بهت میگن قبض پارکینگ، میگی ندارم، بعد میگن برو فلان جا ۲ هفته ماشینتو بخوابون، بعد برو عدم خلافی و معاینه فنی بگیر، بعد بیا تعهد بده تا گواهی نامه ات رو بدیم، یک ماه درگیری تولید کردی واسه خودت

از ظهر که رسیدم خونه همه اش خون دماغم

هیچ نظری موجود نیست: