۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

وقتی ایمیل گروه آسمانه رو دیدم و دعوت دکتر فلامکی رو برای تشکیل انجمن علمی، بی تردید اقدام کردم و امیدوار بودم که قبولم کنننه برای اینکه جزو هیئت موسسین باشم و توی فضایی پراز چهره های ماندگار و افراد فرهیخته پرسه بزنمکه دلم برای اون ساختمون جمع و جور دانشگاه و بچه ها و استادهاش و جو زیباش تنگ شده بودکه وقتی وارد اون ساختمون قدیمی موسسه شدم و استادهای دوره لیسانسم رو دیدم، دلم میخواست تک تکشون رو بغل کنم و ازشون تشکر کنم که چه روزگار زیبایی برام ساختن امروز تحت تاثیر حرف های دیروز دکتر مسعود شفیق توی همین جلسه برای انتقال دادن علایق و دغدغه هامون به شاگردهامون، چند دقیقه ای داشتم بچه ها رو نصیحت میکردم به دوست داشتنکه همدیگر رو، همکلاسی هاشون رو، دانشگاه و محیطش رو دوست بدارن تا خاطره های زیبایی براشون بمونهکه سعی کنن آتلیه خالی یا کتابخونه ای رو پیدا کنن و باهم کار کنن و از نظر و توان هم برای پیشرفتشون استفاده کننکه نیومدیم دانشگاه که رقابت کنیم و بالاخره همه فارغ التحصیل میشیم با هر نمره ای، اومدیم که یاد بگیریم چه طور میشه فکر کرد و چه طور این دنیا رو از زاویه یه معمار دیدوقتی بهشون گفتم میدونید چند تا از دانشجوهای معماری و حتی هنر، بزرگترین آرزوشون اینه که توی محدوده انقلاب درس بخونن و توی کافه های اینجا دوستی کنن و توی لوازم تحریری هاش معجزه ی رنگ رو بافت رو ببینن و کنار تئاتر شهر بلند بلند بحث کنن و پیاده تا کافه نادری و رضائیه گز کنن، همه شون لبخند میزدن و میدیدم که با اینکه تازه یک ساله اینجان، خاطره هاشون شکل گرفته توی این یک هفته ی گذشته و بی شاگرد، همه اش به این فکر میکردم که چقدر من دوست داشتم دانشگاه باز بشه و برم و دوباره با دوستام باشم و خوش بگذرونیم و از اطلاعات جدیدمون توی زمینه های مختلف بگیماما این بچه ها الان میان دانشگاه تا در اولین فرصت ازش فرار کننو چقدر این بد و مخربه برای آموزش

هیچ نظری موجود نیست: