۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

بالاخره اولین جلسه ی این ترمم تشکیل شد
کلاس های ۵شنبه ام ساختمون اصلیه دانشگاه تشکیل میشه و تجربه ی اولم توی اون ساختمونه
بهم که آدرس میداد، میگفت
اون ساختمون روبه رویی رو میبینی که درش معلوم نیست، طبقه ی اول و به دوم نرسیده اش، یه دره، اونو که رفتی تو، یه پل هست و میری از اونجا به یه اتاقی که کلاس شماست!
.
موضوع طرح ۲ اون ها مسکونیه که باید ۳ نسل از خانواده رو در بر بگیره
براشون سریال پدرسالار و خانه سبز رو مثال زدم و لوکیشن ای که کارگردانشون برای هرکدوم از این ها انتخاب کرده با توجه به سناریو
و براشون از سناریو گفتم و شخصیت پردازی و رابطه ی روانشناسی و معماری
و بعد از سیرکولاسیون و رفتارهای شخصیت ها و آداب اجتماعی طبقه های جامعه
و بالاخره با زدن انواع و اقسام مثال های خنده دار و جالب سعی کردم بهشون بفهمونم که جریان این ترم اینه که 
باید یه سناریو بنویسن از خودشون و نزدیک ۱۰ نفر از اعضای خانواده شون که دوست دارن باهم زندگی کنن از این ۳ نسل
برای هر شخصیت از قد و وزن تا بیماری و علایق رو در نظر بگیرن و از روی همین ها تصمیم بگیرن که اتاق کدوم نزدیک به اتاق کدوم باشه و در چه طبقه ای و کجای پلان و البته این ویلا ی خانوادگی باید توی روستای زادگاه پدر بزرگشون باشه و مطابق با اقلیم اون منطقه
.
توی جلسه ی اول کلاس معمولا پسرهایی که از نظر سنی بالاتر و مجردن سعی می کنن دنبال یه نقطه ضعف بگردن و سوژه ای برای خنده در بیارن و کلاس رو به هم بریزن
استراتژی من که خوب جواب داده بهم تا به حال این بوده که برای همچین موجوداتی نباید خیلی وجه دخترونه نمود داشته باشه و به قول خودشون هرچی استاد لوتی و با مرام و شیطون و اهل حال و مسائل به روز باشه جذاب تره و به قولی توی تیم خودشون راهش میدن و تا آخر ترم اوضاع وخیم نمیشه
و در مورد دختر ها هم اینکه به پسرها میگم با وجود اینکه من توی تیم شمام و با خنده میگم که کرکسیون خانم ها مقدم تره و به قول اون جمله معروفه، خانم ها وقتی حتی عروسک بازی بچگیشون هم جدیه، درس خوندن و کار دانشگاه براشون جایگاه دیگه ای رو داره و سعی میکنم این طوری همچنان توی تیم خانم ها هم جای خوبی داشته باشم با طرفداری کردن ازشون و بالا بردن اعتماد به نفسشون دوستشون به نظر بیام

خلاصه این موضوع از نظر خودم امروزعلیرغم بیخوابیم انقدر خوب پیش رفت که نه تنها وقتی اومدم آب مفتی به قول پسرها ( آب از آبسردکن) بخورم، یکیشون دستاش رو برام مشت کرده بود تا اون تو آب بخورم! که تا سر خیابون هم مثل ۵ تا بادیگارد دنبال سرم راه افتادن که ما محافظ های شخصی شماییم استاد و این حرفا!

با وجود تلخی های این روزهام، امروز با این بچه ها روز خیلی شیرینی رو داشتم

هیچ نظری موجود نیست: