دیروز با هزار ترس و لرز رفتم محل جدید دانشگاه رو پیدا کنم
طبق توضیحات مدیر گروه ( که نازنین بانوییست و احتمالا بسیار دوستش خواهم داشت)
و طبق اونچه توی مغزم از حدود مسیر ساخته بودم رفتم
میدون اول رو پیچیدم و وارد یه بافت قدیمی شدم
از خونه تا اونجا و داخل شهری و کوچه پی کوچه
حدود 80 کیلومتر بیشتر نیست
اما تفاوت بیش از این هاست
از جلوی یه جایی به اسم ورزشگاه رد شدم
به هر رنگ لباس نظامی که تصور کنی، دست کم 50 نفر وجود داشت
هر آن منتظر بودم یکی از این بچه هایی که وجشیانه باهم شوخی میکردن
بهم ایست بده یا حتی شلیک کنه!
باید میپیچیدم و آسفالت سرد رو میرفتم
اما یهو من بودم تک و تنها وسط یه دشت که امتداد دیوار یه زندان رو داره میره
همین موقع خانوم هایده ناغافل فرمودن
خدایا
توی دنیای بزرگت پوسیدیم که!
می خواستیم مثل این روزو نبینیم که دیدیم که!
یهو زدم زیر خنده، خیلی بلند و ترسناک حتی
خودمو توی آینه وسط دیدم، ترسناک بودم
منه سوسول رو چه به همچین جاهایی
خانوم هایده همچنان ادامه میدادن که
زندگی میگن برای زنده هاست
اما خدایا
بس که ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که!
یاد اونایی که احتمالا اون تو بودن افتادم
بغض کردم خیلی شدید و شروع کردم به لرزیدن
یهو آسفالت تموم شد و من بودم و سیم خاردارهای یه دیوار بلند
به خاطر کولر یا افت فشار یا هرچیزی
با دست یخ کرده و لرزون زنگ زدم به مدیر گروه گفتم اینجام
خدا خدا میکردم خیلی گم نشده باشم
گفت 500متر بیا عقب بپیچ توی فرعی، یک کیلومتر اومدی میبینی
خانوم هایده داشتن میگفتن
هرچی باید همه تک تک بکشن، ما کشیدیم که!
که من رسیدم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر