برای من
ظاهر استاد و اون چیزی که میپوشه و آرایشش و حتی عطری که میزنه
به اندازه ی اون چیزی که میگه اهمیت داشته و داره
برای همین به خودم توی این زمینه سخت میگیرم که
چیو با چی نپوش، چی به چی نمیاد، چی جلفه و مناسب استاد نیست
اما قضیه برام اونجا سخت تر میشه که به ظاهر شاگردام هم آشکارا اهمیت میدم
فلانی چه خوش تیپ شدی، فلانی این رنگی بهت میاد، فلانی مانتوتو از کجا خریدی مدلش خیلی جالبه
و وقتی به فاجعه تبدیل میشه که یه نطقی میکنم براشون
در وصف عناصر بصری و تاثیرش روی مخاطب
فلانی میدونی چرا این مدل مانتو بهت میاد؟ فلانی میدونی چرا یقه ی هفت برای تو بهتره؟ فلانی میدونی چرا موهاتو نباید بالا بدی؟
و در ادامه تکمیلیش نطقی در باب اینکه
معمارا باید آرتیستی به خودشون نگاه کنن و تو ظاهرشون تغییرات رنگ و مدلی بدن
جوری که نه تنها بشه اون ها رو از بچه های فنی یا علوم انسانی تشخیص داد!
بلکه سلیقه ی کاری و طراحیشون رو هم بشه حس کرد
.
این ریزبینی های بی مورد یا با مورد، حساسیت های به جا یا نابه جا
باعث میشه که برای یه ترم حداکثر 16 هفته ای
من پیش بینی دست کم 8 مورد متفاوت از ظاهر رو برای خودم بکنم
ولو شده تنها با عوض کردن یکی از عناصر مانتو، شلوار، مقنعه، کیف، کفش یا بستگی به فصل پاتو و ژاکت
اما بدترین جای ماجرا اونجاست که
باید اغلب پول رو برای همین موضوع خرج کرد
و پولی برای خرید تجهیزات! لازم برای یه شام رسمی یا قرار عاشقانه مناسب باشه باقی نمی مونه
و کم کم حس می کنی شدی یه کارمند اداره ی دولتی که
با رنگ های شاد و مدل های روز غریبه است و کفش پاشنه 12 سانتی پوشیدن براش یه فاجعه محسوب میشه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر