اتفاقات روز 3 شنبه انقدر بد بود که هنوز هم از یادآوریشان حالم دگرگون رو به وخیم می شود.
روز خوبی رو شروع کردم. اما یا شیطنت بچه ها پیشرفت کرده بود یا حوصله ی من پسرفت. همان پسری که صفر گرفته بود، پشت به کلاس نشسته بود و مدام می گفت که من نفهمیدم! من هم علیرغم اینکه به خاطر خنده ی پسرها حدس میزدم این نوعی دست انداختن استاد محسوب میشود، برای شیر فهم شدن سایرین هم که شده دوباره و چندباره توضیح دادم. اما این علت اصلی نبود.
کلاس بعد از ظهر، پسری که به خاطر خلاقیتش عکس کارش رو در یکی از پست های قبلی گداشته ام، بنا به روایتی برای من سوسه ای می آمد از سر غرور. "استاد اگر شما خودتون تونستید از این تمرین یک صفحه بکشی منم میکشم. استاد یه چیزی میگه، خودش هم نمی تونهو ..." و این قضیه تا جایی پیشرفت علیرغم تذکرهای چندین و چندباره ی من برای گوش دادن، جو کلاس به سمت هرج و مرج پیشرفت. من هم در نهایت به دوستش گفتم که به خاطر این رفتار زشت، این جلسه را غیبت رد می کنم. همان پسر کذایی برای تبرعه کردن خودش آمد و جلوی میز من نشست و سعی کرد خرابکاری ها را جبران کند. اما مدام با لودگی بیشتر روی اعصاب من پاتیناژ می رفت. گفتم به هر حال من برای تو غیبت گذاشتم و این مساله اصلا جای تغییر ندارد. گفت استاد شما چه جوری حضور من رو انکار می کنید. گفتم از نظر من تو الآن نیستی. او هم موبایلش را در آورد و شروع کرد به فیلم گرفتن. اول از لیست غیبت خورده، بعد از من. می گفت استاد را ببینید که چه جوری برای من که حاضرم و فیلم می گیرم غیبت میذاره! موبایل را از دستش کشیدم. اصرار به گرفتن موبایلش کرد اما وقتی با مقاومت من مواجه شد به یکی از دوستانش گفت تا به گوشیش انقدر زنگ بزند تا ویبره ی گوشی اعصاب من را خورد کند. رشته ی کلامم را داشتم از دست می دادم تا اینکه تصمصم گرفتم باطری گوشی را در بیاورم. شاکی شد و گفت گوشی رو خراب کردین، پسش بدین. من هم دیگه واقعا از عصبانیت کنترلم را از دست دادم. کیفم را جمع کردم و گفتم بیا از مسول حراست گوشی رو تحویل بگیر.
توی راه پله های جلوی من ایستاد و مانعم شد. هیکل درشتش واقعا برای عبور سد خوبی ساخته بود. گفت معذرت می خوام اما من بدجوری سر غوز افتاده بودم. به زور کنارش زدم و رفتم پیش حراست. ماجرا را تعریف کردم و از آنجا که پسرک بومی رباط بود و با روابط عمومی بالا، حراست برخورد خیلی شدیدی با او نداشت. خلاصه آقایان حراست یکی به نعل و یکی به میخ که نه سیخ بسوزه و نه کباب قضیه را با معذرت خواهی پسرک و گذشت استادانه ی من! فیصله دادند. من اما انگار هنوز به آستانه ای از دل خنکی نرسیده بودم. پس در گفتگوی محرمانه تر من و یکی از آقایان حراست، گزارش انتشار عکسم توسط همین پسرک را که تازه شب قبل کشف کرده بودم را هم اعلام کردم و راهی کلاس شدم.
موقع خارج شدن از کلاس دیدم که لیست حضور غیابم روی میز مانده، اما گفتم بچه ها انقدر شرافت دارند که به آن دست نزنند. زهی خیال باطل. اینکه چند نفر برای چند نفر نمره درست کردند و غیبت ها را درست کردند دقیقا نمی دانم اما برای آن هایی که سر کلاس بودند و من تکالیفشان را ندیده بودم اما تیک خورده بودند را علیرغم اصرار های بی پایان آن ها، غیبت گذاشتم.
پسری که غیبت خورده بود و اعتراضی نکرد گفت استاد شما واقعا انگیزه ی خوبی برای ما شدید تا ما از سر لج هم که شده تا دکتری بریم و استاد بشیم برای انتقام.
اصلا یادم نیست چه جوری کارها را دیدم و نمره گذاشتم. دنیا دور سرم می چرخید. تهوع داشتم.
هنوز هم نمی دانم چه کنم.
باید برای نوع برخوردم با این جور بی نظمی ها و شیطنت های حاد آماده تر باشم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر