۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

افسردگی استاد

گاهی وقت ها پذیرفتن آنکه دنیا به کام نمی چرخد از خود تلخی روزگار، تلخ تر می شود.
کمال گرایی، همان بیماری کهنه که هر از چندی نمودار می شود و مصیبت هایی به بار می آورد، این بار نیز چنان گریبان گیر شده که مجال یک دم را هم از آدم میگیرد.
کلافگی این روزها یا از خودم است یا بی برنامگی های یا بارهای برداشته شده با یک دست یا شاگردان یا قایم موشک بازی دوستان، هرچه باشد، تنها یک نتیجه دارد. افسردگی
این روزها از عملکرد این 2 ماهه ام مشغول نظر سنجی ام. روز به روز اخبار ناامید کننده تری به گوشمم می رسد
ناله و نفرین های پشت من و خانواده
بی سواد خوانده شدنم
اتهام به کپی برداری از استادان دیگر
شاید پذیرفتن این همه زشتی صفات به زور هم که شده باید صورت بگیرد اما درناک است
درست مانند دردی که با دیدن علی قمصری حادث شد
بیهودگی مسیر آمده آنچنان گذشته را سیاه و تار میکند که دودش حتی دید به جلو را می گیرد. تا به حدی منفعلم که دوست دارم ساعت ها بنشینم و عبور آتش از خاکسترم را ببینم
هر از چندی یاد برنامه ای که دوران راهنمایی برای زندگی ام ریخته بودم می افتم و یاس تمام وجودم را به لرزه می اندازد
حس تلخی است
تلخ و زهر
28 سال و هیچ
این هیچی روز به روز و با دیدن به ثمر نشستن استعدادهایی چون علی قمصری که هدف خود را پیدا کرده اند و در مسیری که انتخاب کرده اند به درستی یا نادرستی گام بر میدارند، بیشتر و بیشتر نمود پیدا می کند
هرچند که موفقیت نسبی است اما این جایی که من هستم نیست
انگار که منتظرم
تا جایی اتفاقی که محال است بیفتد
و اثر پروانه ای آن را به من هدایت کند
تا من در جایی دیگر
حس خوبی داشته باشم
دوست دارم مدتی احمق تر از اینی که هستم باشم
جایی دور

هیچ نظری موجود نیست: