این روزها معنی یک سر با هزار سودا را بهتر از "زبل خان" می فهمم. شنبه ها دانشگاه هنر اصفهان، یکشنبه ها دانشگاه آزاد رباط کریم، دو شنبه ها دانشگاه شهید بهشتی، سه شنبه ها دانشگاه آزاد رباط کریم، چهارشنبه ها دانشگاه آزاد تهران شمال، 5 شنبه ها کتابخانه ملی و جمعه ها خانه.
روزهای خسته کننده و یکنواختی شده که دل و دماغی برای بلاگ نویسی باقی نمی گذارد
دیروز در نهمین جلسه کلاس ام نیمی از شاگردان را به علت نداشتن پلان بعد از 5 جلسه از کلاس بیرون انداختم و غیبت رد کردم. برخوردی قاطع اما پر فراز و نشیب. نکته های این برخورد:
- برای نشان دادن اقتدار استاد می توان گاهی برخوردهای قاطع نشان داد اما این لزوما به معنی حل مساله نیست، بلکه بلند فریاد زدن مساله است.
- تکرار کلمه ی "شما بیسواد بار آمدید" نه تنها خوشایند نیست بلکه موجب دلزدگی دانشجویان از درس هم خواهد شد (اشتباهی که من به کرّات مرتکب ان شدم).
- در عصر تکنولوژی و پیشرفت باید مواظب ضبط کننده های صدا و دوربین های مخفی شاگردان بود.
- توجیه شاگردان برای کاری که باید انجام دهند انگیزه ی لازم را در آن ها ایجاد می کند به شرطی که ابهام زدایی های لازم انجام شده باشد.
- با عرض پوزش از دوستانی که کاردانی خوانده اند اما باید اعتراف کنم که جز موارد استثنا، اختلاف هوشی فاحشی بین دانشجویان کاردانی و کارشناسی دیده می شود (دیروز من اندازه های تقریبی استاندارد مبلمان را روی تخته نوشتم و گفتم پلان خود را بر طبق این اطلاعات بچینید. در نهایت دکوراسیون آن ها یا مربوط به کودکان می شد یا هیولاها. دریغ و حسرت از یک مبل یا صندلی 45 در 45 سانت!)
- اختلاف طبقاتی بین دانشجویان اگرچه در دانشگاه و با پوشش های تقریبا یکنواخت خیلی محسوس نیست اما در طرز تفکر آن ها و دیدشان نسبت به مساله ی ساده ای چون اتاق نشیمن و تعاملات در آن، بسیار غیرقابل باور است. شاید دوری ذهن اغلب آن ها که با من اختلاف سنی زیادی دارند (چه بزرگ و چه کوچک) نیز به این عدم درک مقابل هم دامن میزند.
نمی دانم
روزگار پر شکّی است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر