بعد از ۱۰ سال دیدمش، جمعه ی قبل
از اینکه دکترا نگرفته بودم در عجب بود، از اینکه چرا اسمی از من در روزنامه ها سر زبان نیفتاده به عنوان برنده ی جایزه ی معمار، از اینکه در فلان منطقه معمار مطرحی نشدم، از اینکه ماشین مدل بالایی ندارم، از اینکه شرکت و بیزنسی فعال و پولسازی ندارم و اصلا از اینکه هنوز اینجا در مملکت خودمان ام
حرف که میزد، آرزوهای گذشته ام مثل سیلی به صورتم میخورد و با هر خاطره ای که با پوزخند به یادم می آورد، برباد رفتن زندگانیم مثل خنجر به قلبم فرو میرفت
وقت خداحافظی با لحن پدر و فرزندگونه ای گفت
کاش موفق میشدی مهسا
.
۵شنبه صبح اول وقت فقط من بودم و فریبا
در حین کرکسیون هیچ حالش خوب نبود، شور و هیجان نداشت مثل همیشه
گفتم اگه مغزت قفل کرده و فکر میکنی دیگه نمیتونی طرحت رو پیش ببری، چند روز به خودت مرخصی بده، فیلم ببین، بیرون برو، با دوستات گپ بزن، یه کتاب جدید بخون
گفت چند روز مونده به تولدم همیشه افسرده میشم، از اینکه به این سن رسیدم و توی زندگی اون کسی که انتظارش رو داشتم نشدم، از اینکه نمیتونم هم کار کنم و هم درس بخونم و هم شاگرد اول باشم و هم درآمد خوبی داشته باشم
دلداریش دادم و سفسطه کردم به روزگار خوشی که در انتظارشه
گفت راستش از وقتی خواهرم از ایران رفته، کسی که الگوی من بود توی زندگی به موفقیت و امید، و بعد از دیدن اوضاع اون و از صفر شروع کردن زندگیش و بقیه جریان ها، امیدم رو به بهبود و آینده ی بهتر از دست داده بودم تا اینکه شما رو دیدم. سرزنده، شاد، پر امید که هم کار میکنین، هم درس میدین، هم با دوستانتون بیرون میرین و هم دنبال موسیقی و فیلم جدیدهستین. از هرچیزی که ما در موردش ازتون میپرسیم یه تجربه ای برامون میگین و همه چیز رو خیلی آسونتر از اون چیزی که ما میبینیم، بهمون نشون میدین. زندگی واقعی رو شما دارین، پر از هیجان و آرزو. من دوست دارم مثل شما باشم
حالت تهوع گرفتم از روزگار و دنیا، دستام یخ کرد و زبونم توی دهنم نمیچرخید
گفتم تو چند سالته مگه؟ چرا فکر میکنی دیره؟ تو خیلی جوونی واسه افسردگی و از دست دادن امید
گفت من ۲۱ سالمه، ۲ ساله که عقد کردم و چند ماه دیگه میرم سر خونه زندگی خودم، دوست دارم توی همه چیز خوب باشم و موفق. توی دانشگاه، توی خونه، توی شرکت
تا اومدم در مورد کمال طلبی و ایده آل گرایی باهاش صحبت کنم، یکی از پسرها اومد و حرفمون نصفه موند
بهونه کردم که گرسنه ام شده و رفتم زیر بارون چند بار طول حیاط رو طی کردم و برای اینکه دروغ نگفته باشم، بیسکوییت هم خریدم
.
این روزها مدام این سوال ها توی ذهنم پخش میشن
مگه تو چند بار قراره زندگی کنی؟
این بود اون زندگی ای که دوست داشتی داشته باشی؟
چقدر دیر شده برای رسیدن به آرزوهات؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر