۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

اسمش علی مثنوی عه و من گاهی او رو مولوی هم صدا میکنممتولد ۷۲ و بسکتبالیستی بلندقد با موهای بلند فر و چهره ی سبزه ایه که عینک مشکی و تل موی سر مشکی و ساعت G-Shock مشکی و تیشرت مشکی و شلوار ۶جیب مشکی و کوله ی Nike مشکی، اما هدفون Beats سفیدرنگی داره که جز معدود لحظاتی از گوشش در نمیاد
با کسی دوست نیست و همیشه تنها کار میکنه و اغلب توسط تیم پسرها مورد تمسخر قرار میگیرهپدرش معماره و همیشه یکی از کتاب های کتابخونه ی او رو با آهنگ های Linkin Park  و Metalica ورق میزنه و توی دفترچه اش یادداشت برمیداره
اما به خاطر اوضاع مالی خوب و هیکل عالی و تمام دلایل دیگه ای که پسرها بهش میخدند، دخترها تلاش زیادی میکنن تا به دنیاش راه پیدا کنن.این هفته بعد از مدت ها بالاخره به صرافت افتاده بود که کاری انجام بده و وقتی برای کرکسیون اومد، کاری رو که ازش خواسته بودم انجام نداده بوددر عوض کلی در مورد اینکه ساختمون مورد نظرش چقدر باید در مصرف سوخت صزفه جویی کنه و بهینه باشه و Sustainable حرف زد
وسط حرف زدن هاش یهو گفت اصلا بحث درس رو بذاریم کنار، میخوام در مورد دغدغه ی ذهنی این چند وقتم باهاتون حرف بزنماصلا ما چرا اومدیم توی این دنیا؟ هدف از خلق ما چی بوده؟مبهوت نگاهش کردم، گرچه خودم هم جوابی براش ندارم، اما نمیدونستم باید سفسطه ای که میکنم در چه سطح و در چه راستایی باشهانگاری که منتظر جواب من نبود و بعد ادامه داد که فیلم مستند Home رو دیدین؟ گفتم نه . گفت فیلم The Road رو دیدین گفتم نه
بیشتر از ۲۰ دقیقه در مورد این دوتا فیلم حرف میزد و جمله ها رو عینا انگلیسی نقل میکرد و بعد به فارسی ترجمه میکرد و گاهی که یادش میرفت میپرسید که ترجمه بکنه یا نهاز آینده ی بشریت میگفت و فرزندان انسان و پسری که چقدر دلش میخواست داشته باشه. گفت که حتی به این موضوع فکر کرده که اگه از ایران بره برای ادامه تحصیل، اونجا پسر سیاه پوستی رو به فرزندی قبول کنهتمام مدت بدون اینکه به من نگاه کنه به پنجره و منظره ی دیوار ۳ متری روبرو خیره شده بود و تنها میمیک صورتش بود که با هیجان زیادی تغییر میکرد، انگار که افق چند هزار کیلومتری  ای در مقابلشه
حرفهاش که تموم شد سرش رو گرفت بین دستهاش و گفتما بی هدف به این دنیا نیومدیم، اومدیم چیزی رو تغییر بدیمبعد یهو از جا پرید، ترسیدم و خودم رو عقب کشیدمزیر لب گفت میرم بیرون، آهنگم رو که گوش کردم برمیگردموقتی برگشت دیگه حرف نزد، فقط نگاه کرد به کارهای بچه ها و موقع رفتن گفت فیلم ها رو براتون میارم، شاید شما هم مسیر زندگیتون عوض شد.پ.ن انقدر اسم ها رو مخفف کردم تا کسی شناسایی نشه، خودم هم یادم نمیاد که کی به کی بود توی این جریان! از این به بعد اسم ها رو مینویسم. دست کم اسم کسانی که دوست دارم به خاطرم بمونه رو 

هیچ نظری موجود نیست: