دوباره ماه رمضون و مهمونی خدا و دیدار و درد دل و وجدان درد و امورات به اصطلاح معنوی و این حرف ها
اینکه اعتقاد به بهشت و جهنم مربوط به این دنیاست یا اون دنیا و هرکدوم نشانه ی اعتقاد به کدوم مذهبه و چه فرقه ای، اهمیت نداره
کما اینکه شاید همه ی این ها یه اسم گذاریه متفاوتیه به زبون های متفاوتی و تو جوامع متفاوتی و تو زمان های متفاوتی
جریان فیل و تاریکی و مولوی
اعتقاد من به حرف های مادر بزرگم در حد دست زدن به گوش های همون فیله
منع نکن کسی رو از چیزی، سرت میاد
بد برای کسی نخواه، سرت میاد
.
این روزها که مشغول امورات اسباب کشی ام، چاه خاطرات باز شده به زندگیم و نه آبی ازش میجوشه که سیراب کنه و نه خشکه که آدم رهاش کنه
هرچیزی پیدا میشه و بسته بندی یا دور ریخته میشه
مثل کاریکاتورهایی که از معلم های دوران راهنمایی و دبیرستانم کشیدم و در مورد میزان سیبیل و ابروشون نوشته ام و عقده ای بودنشون به خاطر دختر ترشیدگی
یا نامه هایی که ۳ سال پیش نوشتم به دوست و خواستگارم برای رها کردن تدریس و بستن آموزشگاه و رفتن دنبال یه کار آب و نون دار برای داشتن رفاه و زندگی بهتر (هم او که از عمد یا سهو، خوب یا بد، پای من رو به دنیای تدریس باز کرد)
یا حتی مثل امروز و خاطره ی داغ داغ
که بعد از ۶ ماه تدریس گردش حسابم رو چک کردم و دیدم فقط یکی از دانشگاه ها! و اون هم ۲۵۰ تومن به حسابم ریخته
توی این جا به جایی ها
دنیای تدریس دور سرم میچرخه و میچرخه و مثل تقاصی که باید بابت همه ی این منع کردن و بد خواستن ها پس داد، برام ظاهر میشه
.
تنها تصویری که از آینده ی خودم دارم
یه موجود خنگ و خرفته نسبتا خوش اخلاقه با تیک های عصبی
که پول بخور نمیری در میاره و زندگیش رو به خاطر تمام آرزوهایی که بهش نرسیده
وقف بچه هایی کرده که شاید برای رسیدن به آرزوهاشون بتونه بهشون کمک کنه
و این تلخه، عین زهر، عین لحظه ی باورکردن اینکه فقط یک بار زندگی میکنی
.
بیش از یک هفته است به این فکر میکنم که به مدیر گروه ها زنگ بزنم و بگم که دیگه نمیام، یا دست کم به یکیشون
اما نمیتونم، میترسم
از از دست دادن این موقعیت، از کار مفیدی انجام ندادن به جای اون، از کمرنگ شدنم توی این محیط کار، از وقت آزاد بیشتری داشتن برای غصه خوردن یا...........
.
تو این روزهای پرکار و شب های تنها
چند شب پیش که باز دلتنگ بودم، که باز اشک میریختم، که باز بهش میگفتم خودت هم میدونی که سخته اما من صبر میکنم، که راضیم به هرچه دادی و ندادی، که میدونم بهترین رو برام میخوای
اس ام اسی از قدیمی ترین و بهترین شاگردم، سعید، رسید که قوت دلی بود و خشکاننده ی اشکی
فکر کردم
اگه هدف من از تدریس، امید بخشیدن به بچه ها و شاید انتقال اطلاعات ناچیزم بهشون باشه
همین یه نفر حجت رو بر من تموم نمیکنه؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر