روزگارمون شده روزگار ندارم ها
از خودم بگیر که وقت برای پایان نامه ام نداشتم
تا استاد راهنمام که ازم توقع نداشت به زور دفاع کنم
از دانشگاه ها که وقت ندارند و به خاطر مناسبت های پیش رو تاریخ امتحان پایان ترم رو اردیبهشت گذاشتند
تا دانشجوها که علاقه ندارند به یادگیری و از فرصت پیش اومده استفاده می کنند برای سرهم بندی کارها
امروز تو راه برگشت از دانشگاه فکر میکردم چقدر انگیزه ی تدریسم هر دفعه کم و کمتر میشه و سعی کرم دلایلی که به ذهنم می رسید رو پیدا کنم
از داشتن درس های تکراری هم توی جفت دانشگاه آزادها و هم درس هایی که برای سومین ترم بهم داده شده
از فارغ التحصیل شدن شاگردهای محبوبم و رفتن آشنایانی که توی دانشگاه ها پیدا کرده بودم
از کم شدن تعداد شاگردانم توی یه درس خاص و توی یه دانشگاه خاص
از روزمرگی ها و عادت شدن های محیط های آکادمیکی
از همسفر نداشتن در طول مسیر و خستگی راه های پرترافیک و طولانی
تا مسائل شخصی تری مثل
آینده ای که باید برای کار و زندگیم رقم بزنم و هنوز براش نقشه ای نکشیدم
آرزوهای بزرگی که هر روز و سال تعدادی از اون ها رو با یا بدون دلیل نابود کردم
مشکلات جسمیم و نگرانی های ناشی از سن و اضافه وزن و پوستی که هر روز لک و چروک جدیدی پیدا میکنه
یا مسائل مقیاس بزرگ تری مثل
اسباب کشی که توی ماه های آینده انتظارمون رو میکشه و دعواهای من و جناب پدر برای طراحی دکوراسیون خونه جدید
یا حتی بار مالی همه ی این جریان تدریس که با حساب جداگانه ای که براش درست کردم، بدون کم و کاست و یک ریال خرج کردن من، واریز میشه به حساب جایی بابت دین ای که باید ادا کنم
و باعث شده در حال حاضر منبع درآمدی نداشته باشم
تنها جوابی که به خودم و همه ی این آسمون و ریسمون بافی ها دادم
هشدار از حضور افسردگی و سرخوردگی بود
و اینکه باید باور کرد که آدم ها یا درواقع من
تو مقیاس های متفاوتی تنهام و باید با این موضوع کنار بیام و روی استقلال و هویت شخصیم بیشتر کار کنم
زندگی، سخت که نه، اما جدی تر خواهد شد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر