۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

توی هر ترم از تدریس
به خصوص  توی دانشگاه هایی که سطح مالی و فرهنگی بچه ها پایین تره
معمولا دو یا سه نفر از پسرها خیلی پیگیر و مصر دنبال سرنخ هایی از من هستند
اینترنت یا همکلاسی های سابق و دوستانشون توی دانشگاه های دیگه یا هرجایی که حدسش رو میزنن رو می گردند
تاشاید از من عکسی داشته باشن یا در مورد زندگی خصوصیم چیزی بدونن
یا مهم ترین مساله که خیلی هاشون به زبون آوردن و ازم پرسیدن این که
دوست دارن بدونن مرد زندگی من چه جور آدمیه یا اصلا هست یا نه
.
نمی دونم علاقه ی غیر استاد-شاگردیش از کجا جوونه میزنه و ریشه میده
که آخرهای ترم میبینم
دیگه تو چشمام نگاه نمیکنه، صداش می کنم هول میشه
حواسش به زمان چایی خوردن و استراحت های من هست
برام شیرینی و شکلاتی که با دقت فهمیده دوست دارم رو میخره و
با اینکه کارش تموم شده می مونه توی کلاس و از دور نگاهم میکنه
وسایل سنگین منو میاره و تا دفتر استادها بدرقه ام می کنه
.
جالب اینجاست که این اتفاق اغلب برای پسرهایی که به وضوح چندین سال از من کوچیکترن می افته
گاهی فکر می کنم شاید من یه جور الگوی مادرانه براشونم
یه جور زنی که توی اجتماع بسته ی اون ها موفق محسوب میشه
که کار میکنه و تدریس میکنه و بدون توجه به جنسیت با همه صمیمیه و مهمتر از همه به روایت خودشون
به طرز عجیبی! از پسرها نمی ترسه! نه از لحن حرف هاشون، نه از تهدیدهاشون، نه از هیکل غلط اندازشون
.
گرچه ظاهری در تلاش بودم تا میانه ای رو از "تام بوی" بودن و "لیدی" رو رعایت کنم و
البته به محض متوجه شدن همچین علاقه ای، سعی می کنم توجه ام و حد فاصل فیزیکیم رو باهاش بیشتر کنم و 
براش مسئولیت هایی توی کلاس بذارم که توجه اش به اونها جلب بشه
اما فکر می کنم اگر بنا به الگو سازی ذهنی باشه براشون، باید تعریف جدیدی از "زن" بهشون نشون بدم
چیزی که خیلی در تناقض با جامعه ی اون ها نباشه
و صد البته در تناقض با خودم هم نباشه
این از کل مسائل دانشیه تدریس سخت تره برام
و شاید اولویت اولم برای ترم آینده

هیچ نظری موجود نیست: