۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

تنها بودم امروز توی اتاق اساتید
آقایی که مسئول پاییدن ماست برای نپیچوندن کلاس ها
که از اهالی روستاهای دورو اطرافه و قیافه ی نزاری داره و حدودا سی و چند ساله است
گفت استاد چند روزه حالم خوش نیست
گفتن زنم پرکاری تیرویید داره، دکتر گیاهی بردیم، آدرس یه دکتر تو بیمارستان امام خمینی تهران رو داد، باید ببریمش اونجا
گفتم خوب خیلی بیماریی آزار دهنده ایه برای اطرافیان، کج خلقی و دعوا و .........
گفت خانوم نگید که روزگار خودم و نوزاد 3 ماهه ام سیاهه
گفتم مواظب بچه باش، فکر کنم نباید شیر مادرش رو بخوره، به خصوص اگر خانومتون دارو هم مصرف کنه
گفت و گفت و گفت
از یک شب بستری شدن و هزینه ی 200 هزار تومنی بیمارستان دولتی
از دختر داییش که اون بیمارستانه و 50 تومن تخفیف گرفته
از درخواست مساعده به رییس
از امید به دریافت مساعده توی 10 روز آینده
یهو سرشو گرفت لای دستاش و گفت
دارید به من یه چن تومن بدین؟ اگه مساعده رو گرفتم بهتون برگردونم
با اینکه داشتم اما گفتم 10 تومن دارم فقط، فکر نکنم
پاپی شد که کارت به کارت کن برام و خیلی برام مهمه
علیرغم اینکه کل پولی که نیاز داشت از پول کفشی که پام بود کمتر بود
اما به خاطر اصرارش یا لحن گفتنش یا هرچیزی
حس انساندوستیم تحریک نشده بود
با این حال یه 50 ای بهش دادم
می دونم که احتمالا بهم بر نمیگردونه
اما پول دشمن نساختن برای خودم رو دادم انگار
پول زوری برای حفظ موقعیت استراتژیک

هیچ نظری موجود نیست: