۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

این است زندگی پر تناقض یک معمار زن

وقتی یه روز صبح خیلی اتفاقی وب سایت دانشگاه رو باز میکنی تا برنامه ی ترم رو چک کنی و می فهمی که به جای تدریس 3 درس متفاوت، باید 7 درس متفاوت رو تو 3 روز پشت سرهم توی 3 نقطه ی متفاوت تهران درس بدی، خودتو چی فرض میکنی؟!

چهار شنبه ها قراره کل معماری رو یک جا ظرف 8 ساعت بالا بیارم!
برای اینکه خیلی آدم صلحب نظری به چشم بیام، از مقیاس کلان شروع میکنم به تحلیل فضاهای شهری و بعد کم کم میرم سراغ ساختمون ها و روزگار ما و مدرنیزم و معماری معاصر درس میدم.

بعد که نهار رو زدم به بدن، از سر شکم سیری میگم اصلا معماری چیه! پس میرم مبانی نظری درس میدم و چون سرشار میشم از هنر و فرهنگ و تمدن! یادم میقته که مملکتمون کم نداره از این همه آثار. پس برای متهم کردن گذشتگان نه چندان دور که همه ی ارزش هامون رو نابود کردن، میرم مرمت درس میدم و شب پنج شنبه ای یه مشت ناله نفرین حواله روح پادشاهان گذشته می کنم.

از اون جالب انگیزتر اینه که رفتم 3 نوع مانتو و پالتوی متفاوت خریدم برای این 3 جای متفاوت!
دوشنبه ها آرتیستم و مانتوی دست دوز گل منگلی می پوشمو میرم طراحی معماری درس میرم.
سه شنبه ها فنی ام و چون عناصر جزییات درس می دم، یک مانتو پر از جزییات جیب و بند و مخلفات می پوشم که البته کوتاهه تا بین در و داف ها انگشت نما نشم.
چهارشنبه ها هم برای منبر طولانیم، ردای درویشی ساده و سیاه تا نزدیکی های زمین می پوشم و قبل و بعدش هم باید مواظب باشم که صدای ضبط ماشین رو کسی نشنوه.

این است زندگی پر تناقض یک معمار زن که در تلاشه به دور از محیط های کارگری، فعالیت سازنده داشته باشه!

هیچ نظری موجود نیست: