۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

روز چهارم تدریس

سه شنبه ها ساعت حدود 9 به خانه میرسم و با رانندگی 2.5 ساعته در ترافیک یا گاهی با سرعت 140 کیلومتر، رمقی برای وبلاگ نویسی برایم باقی نمی ماند. یا حتی اگر مثل دیشب رمقی هم باشد، غنودن در آغوش مادر به هنگامه ی دیدن قهوه ی تلخ و خنده هایش را به بلاگ نویسی پشت میز ترجیح می دهم.
دیروز صبح درست وقتی من به اندازه ی کافی وقت تلف کردم تا یک ربع به هفت صبح شود و من خدای ناکرده دوباره زود به کلاس نرسم، ماشین استارت نخورد و روشن نشد که نشد و وقتی به بابا که روی تردمیل با سرعت رکوردشکن 6.5 کیلومتر می دوید این خبر را دادم، با خونسردی هرچه تمام تر گفت: صدبار بهت گفتم صبح رفتن اول باید ماشینو چک کنی. مجبوری با اون یکی بری. حالا من که الآن نمی تونم بیام پایین، خودت برو ببین چشه. هیچ چیزی بدتر از استیصال ناشی از نادانی و عدم آگاهی از وسیله یا اتفاقی نیست. چون نقل خاطرات نمی کنم تنها نتیجه را به اطلاع می رسانم که پدر گرام، ضمن تعویض 2 باتری خودرو و راهی کردن من، به دلیل عرق شدید و بیرون آمدن از خانه سرما خوردند و من بعد از تلاش برای تند نرفتن و عجله نداشتن، این فاصله را یک ساعته طی کردم و 8.5 به کلاس رسیدم!

و اما مهمترین نکته که تا پایان عمر فراموش نخواهم کرد:
  • استادی که نداند وقتی به 90 نفر دانشجو، نفری 120 صفحه ی A3 تکلیف میدهد، چند ساعت زمان احتیاج دارد تا همه را به دقت ببیند، همان بهتر که نه صبحانه بخورد و نه نهار، نه دستشویی برود و نه خارج از کلاس. بعد هم با سردرد ناشی از گرسنگی و دیدن دست کم 5000 صفحه خط موازی (با مداد و روان نویس و ماژیک) و بیش از 1000 شکل قرینه، 2 ساعت و نیم رانندگی کند.
نکات دیگر:
  • وقتی استاد نمی تواند برای کارهای خودش برنامه ریزی کند تا وقت کم نیاورد، دانشجوی بیچاره چرا باید تا دیروقت منتظر بماند که کارش دیده شود (گفتم کارهارا لوله کردند و اسم نوشتند و گذاشتند و رفتند و من ماندم و دیدن و نمره دادن و شب و تاریکی)
  • به کاربردن اصطلاح های معماری یا حتی انگلیسی برای این نوگلان امید تازه وارد، نه تنها گیج کننده است بلکه باعث پایین آمدن میزان رضایت آن ها از استاد و کلاس می شود (در فرهنگ ما شاید هنوز پرسیدن ناشی از ندانستن قبحی دارد که کمتر کسی حاضر به شکستنش می شود. این موضوع حتی در ترم سومی های روز یکشنبه هم به وضوح دیده می شد و کلماتی را که انتظار میرفت بدانند و نمی دانستند را سوال نمی کردند).
  • دانشجویا لزوما آنچه را من در ذهن دارم، با وجود تمامی توضیحات و ترسیم ها و نکات یادآوری کننده، برداشت نمی کنند (این موضوع چه در مورد تمرین هایی که به آن ها داده بودم، چه در مورد کتاب هایی که معرفی کرده بودم و نحوه ی استفاده از آن ها، و چه در مورد قوانینی که برای کلاس وضع کرده بودم صادق بود).
  • دانشجویان پرمدعا، افراد باهوشی هستند که چندین برابر سایرین انرژی تولید و جذب می کنند. در نمونه ی موردی کلاس های من این دخترها هستند که نهایت تلاش خود را برای ضایع کردن استاد به کار می بردند (شاید چون هم جنس من اند) و از حمایت دخترهای هم گروه نیز برخوردار می شوند. در مقابل، شاگردان پسر ضمن تلاش های خود برای تقلب گاهی هم به آتش دختران هیزم می ریزند. در هر حال جلب توجه کردن در تمامی آن ها حرف اول را میزند و کسب رضایت از من برای اثبات برتری خود در مرحله ی بعدی قرار می گیرد. البته من با دادن بال و پر به آن هایی که پرمدعا ولی کم خطر بودن، حس رقابت را حفظ کردم و طبق دستورات پست قبلی، در ارتقاع اعتماد به نفس آن ها تلاش کردم.
  • در مواردی که باعث از کاهش و شاید بین رفتن اعتماد به نفس شاگردان شدم (مثل رد کردن تمامی 120 برگه ی یکی از دختران) توضیحات بیشتر در مورد هدف از ارائه ی تمرین، شاید کمکی برای درک بهتر موضوع نکند. در مورد اینکه حس رقابت بین آن ها آنقدر شدید خواهد بود تا بر عدم اعتماد به نفس غلبه کند و باعث پیشرفت دانشجو، هنوز ایده ای ندارم.
  • کنترل کردن گفتاربرای استاد از کنترل کردن کلاس دشواتر و واجب تر است.
و باز هم سوالاتی که برای من پیش آمده:
  • برای کمک به اداره ی کلاس، دختر پرمدعا بهتر عمل می کند یا پسر پرمدعا؟
  • برای دانشجویانی که تجربه ی قبلی هنری مرتبط دارند، با افراد عادی باید تمایز قائل شد یا خیر؟ این تمایز از توقعی که از کارهای آن ها میرود تا نمره دادن و ... نمود پیدا می کند. شاید در جواب به این سوال، به سوال قدیمی تر اینکه نسبی باید برخورد کرد یا مطلق بر می خوریم. من پیش خود اینگونه قرارداد کردم که در مسائل کمی، مطلق عمل کنم و در مسائل کیفی، نسبی (در جایی که مثل این تمرین 120 صفحه که تعداد اهمیت دارد، افراد را از بالا ترین تعداد قبولی برگه به پایین مرتب می کنم و نمره می دهم اما در جایی مثل کشیدن قرینه ها که مساله سلیقه مطرح می شود، کار بسیار دشوار است . مجیورم ملاک های جانبی مثل خلاقیت و پیچیدگی طرح را اضافه کنم اما در آخر، با چه و چگونه مقایسه کنم؟).
فکر می کنم تا پایان ترم اول تدریس، امام محمد غزالی ثانی می شوم!

عکسی از شاهکار تمرین های شاگردان را پیوست می گذارم و البته نمی دانم به این خلاقیت نمره اضافه بدهم یا نه.

لازم به ذکر است هدف از این تمرین کشیدن خطوط کمانی موازی بیضی ابتدایی بوده است به گونه ای که از ابتدا تا انتها یک استوانه را تشکیل دهد!

۵ نظر:

mehdi گفت...

سلام
از اینکه اولین شاگردتون بودم که کنجکاویم باعث شد وبلاگتون رو پیداکنم خوشحالم.حالا ام پس از این فتح بزرگ میخوام نظراتمو بریزم بیرون.
1.از اینکه 3شنبه کامل تو کلاس بودین و ما میرفتیم بیرون تا الان عذاب وجدان داشتم.حتی شب تو خونه از مظلومیت شما گفتم و بقیه گریه کردن.
2.به خاطر اینکه اولین استادی هستین که خاطرات تدریسشو به روز مینویسه بهتون تبریک می گم.
3.از اینکه با خوشرویی کارای مزخرف منو میدیدیدو نظر میدادیدو کتاب خفنتونو در اختیارم گذاشتین ممنون.هرکی دیگه بود به جفتمون بد و بیراه میگفت/من و کارا.
4.از اینکه بر حسب جبر و تقدیر این ترم با شما کلاس دارم.راستش از خودم ذوق دروکردم.
5.میتونید نظرامو ننویسید ولی یه چیزی بنوسید که بفهمم دیدیدو الکی ننوشتم.
6.راستی بابت تدریسو و وبلاگ نویسیتونم خسته نباشید

Unknown گفت...

سلام به آقای محمدمهدی رضایی نژاد
اگر نیمی از کنجکاوی ای که در مورد بدست آوردن اطلاعات در مورد من به خرج دادی را روز 3 شنبه سر کلاس و برای ورق زدن کتاب صرف می کردی و نیم همان نیم را هم به اصلاح خطوط بدوی قوم مایا! الآن 0 نگرفته بودی!
حالا از کجا این بلاگ توسط کریستف مهدی کشف شد؟

mehdi گفت...

سلام
از پاسختون ممنون.
چشم از اين پس قول ميدهم بچه ي خوبي باشم و به جاي فضولي درسمو بخونم.که شما اينطوري تو جمع ابرومو نبريد.
راجع به پيدا کردن اطلاعاتتون ام کار سختي نبود اصولا ادمهاي معروفو راحت ميشه پيدا کرد.
راستي اگه دوباره خاستين خرابم کنين بي زحمت تو ايميل يا اي دي شخصيم اينکارو کنين.

Unknown گفت...

سلام به جناب رضایی نژاد
ممنونم از قول ها! اما خراب و درستی وجود ندارد. آن هم اینجا و در یک بلاگ دور افتاده و کم یا شاید بی خواننده. نگران نباشید، کسی شما را نخواهد شناخت

Unknown گفت...

الهی این دیگه همش تقصیره من بود که بهت نگفتم منم این تجربه تلخو داشتم تو به بچه ها زیاد کار ندادی یعنی واسه اینکه دستشون راه بیوفته واقعا به این تعداد تمرین نیاز دارند منم پارسال مجبور شدم یه روز از صبح تا شب خودمو حبس کنمو کارا رو ببینم اما این ترم کاره نصفشونو دیدم هم زمان با اینکه کارای کلاسی همون جلسشونو میدیدم و ما بقی رو با کارای هفته بعدشون دیدم.