۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

روز اول تدریس

سرانجام روز موعود رسید و دانشگاهی که من برای استادی در آن انتخاب شده بودم بعد از یک ماه افتتاح شد. روز اول آموزش من، برابر با روز دوم از ساختمان جدید بود و شاید بر همه ی هموطنان ایرانی واضح و مبرهن باشد که در ساختمان اداری-آموزشی در روز افتتاح شده چه می گذرد.
کلاس های من یا در واقع بهتر است تا زین پس به آن ها به فرانسوی "آتلیه" و یا به انگلیسی "استودیو" گفته شود، در مکان گفته شده ی خارج از شهر نه، بلکه در داخل شهر و در قدیمی ترین ساختمان دانشکده تشکیل شد. به میمنت حضور نیافتن استاد نقشه برداری، کلیه دانشجویانی که امروز با من آتلیه داشتند، در یک نوبت آمدند، چهار خانم و یک آقا.
تمام وحشت و واهمه ی من از تدریس، مواجه شدن با کلاسی مملو از جمعیت و شیطنت هایی خبیثانه و سوال های استاد ضایع کننده بود. دیشب خنده های دانشجویان به تمسخرم را هم حتی در خواب دیدم! امروز به وضوح بزرگترین تضعیف کننده های روحی خودم را کشف کردم، ترس از تمسخر و ترس از گم شدن که با این حال که از اولی جستم، به هنگامه ی برگشت ترس دوم چنان گریبان گیرمان شد که در کل دوران زندگانی خود تا به این حد گم نشده بودیم (به یاد سفرنامه ناصرالدین شاه به فرنگ افتادم با این نثر!)
به هر حال، قصه ی حسین کرد شبستری را نه می خواهم بگویم ونه توان تایپش را دارم، و اما چکیده ی مطلب و نکات جالب:
  • چشم در چشم صحبت کردن، نه تنها اعتماد به نفس مواجه شدن با خطرهای احتمالی سوال پیچ شدن از طرف شاگردان را بالا می برد، بلکه حس هم ترازی و دوستی و موضع گیری را کاهش می دهد، البته لبخند در کلیه ی صحنه ها فراموش نشد.
  • کشتن گربه دم حجله ی کلاس توصیه می شود به شرط آنکه تدابیر لازم را برای مچ کیری شاگرد ها اندیشیده باشید.
  • به همراه داشتن سندهایی کافی برای گفته ها نه تنها توصیه می شود، بلکه لازم است، خصوصا اگر به تعریف از خود مشغولید و بندگی فراموش کرده و به فخر فروشی می پردازید ( امروز به آن ها توصیه کردم که همیشه کتابی کم وزن در کیفشان داشته باشند و در هر زمانی که معطلی زیادی حس می کردند، بخوانند، یکی از شاگردها گفت: استاد یعنی شما الآن کتاب همراهتونه؟ من هم که نه برای ظاهر سازی که طبق عادت کتابی همراه داشتم به آن ها نشان دادم تا خیالشان کاملا از بابت راست گویی های من راحت باشد! جلال ستاری ما شما را دوست می داریم!)
  • جمله ای که همیشه آرزو داشتم با شاگردان بگویم را عاقبت گفتم! هیچ وقت در مورد کارهای هنری و معماری قضاوت نکنید و صفت های تفضیلی به کار نبرید ( نزدیک به نیم ساعت در این مورد صحبت می کردم تا توانستم اندکی منظورم را بیان کنم که در معماری "این ساختمان زیبا است" یا "این ساختمان از آن دیگری بهتر است"، معنی ندارد، با این کار هم می خواستم ذهنشان را از چاچوب های معیاری که همیشه و همه جا با آن ها روبرو هستیم را تا حد امکان متزلزل کنم تا این رهایی، آن ها را به خود باوری و جرات  معماری کردن بدهد، نتیجه اش در آینده معلوم خواهد شد.)
  • باز کردن گستره ی دید، نه با اجبار که با اختیاری از روی آگاهی صورت می گیرد. توضیح این یک جمله با زدن مثال های کافی چیزی در حدود نیم ساعت زمان برد. جالب این جا بود که برای فهم بیشتر، من تک به تک کلمه ها را اول مثال زدم، بعد از جزء به کل رسیدم
ای خواب چه زیبایی تو



۱ نظر:

Unknown گفت...

ای وای چه سرنوشتی گریبان گیرت شده استاد