انگار که هنوز باور نکرده باشم اجبار به رفتن رو
انگار سال ۸۷ است که من خیلی سرخوشانه توی سایت دانشگاه ها سرک میکشیدم و با دیدن عکس محوطه های اون ها خودم رو اونجا تصور میکردم و به خودم دلداری میدادم که
تو اگر بخوای اونجا بودن برات کاری نداره! اما تو نمیخوای و ترجیح میدی تو مملکت خودت بمونی، کنار خانواده ات و دوستانت
اما حالا وضع فرق کرده
حالا مجبورم که برم. حالا وقت اون رسیده که اون همه خودشیفتگی ها کنار بره و با واقعیت روبرو بشم که دیر یا زود نامه های ریجکت میان و با چشم گریون توی تختم کز کردم و به دنبال مقصر میگردم
مثل همه ی سال هایی که بهونه ای پیدا شد برای بد دادن کنکورم و گریه و زاری های بعدش و سرخوردگی های بعد از اون
.
چند هفته پیش دوست قدیمیم زنگ زده بود به احوالپرسی و سر صحبت های همیشگی توصیه هاش برای رژیم گرفتن من
گفت تو همیشه از این موضوع ترسیدی و به هر شکلی شده دنبال یه راهی گشتی تا از مواجهه باهاش دوری کنی
بسه دیگه سی و چند ساله شدی! رودررو شو و باهاش بجنگ
.
اون پتکی که چند ماه پیش قلبم رو شکوند و توی این چند هفته خاکسترش کرد
بعد از تولد ۳۱ سالگیم و حوادث اون
بعد از گریه های تو ترافیک شب یلدا با بلندترین صدایی که میتونست حنجره ام تولید کنه
بعد از دوباره خوندن در مورد انواع و اقسام اختلالات روحی ای که ممکنه داشته باشم یا دارم
انگار که تمام غرور جسم و جانم رو شکسته باشه
انگار که روحم همه ی مرزها رو در نوردیده باشه و سرانجام آروم گرفته باشه
بالاخره و به طرز شگفت انگیزی با واقعیت خودم کنار اومدم
.
مرز باریکی بین واقع بینی که امیدواره با رویاپردازی که واقع گراست وجود داره
درست مثل مرز بین فیلم های هالیوود و بالیوود
درست مثل مرز بین اراده ی آدمی و دست تقدیر و سرنوشت
در هر حال و هرچه که هست این نمایش
اتفاقات جدیدی در راه است
انگار سال ۸۷ است که من خیلی سرخوشانه توی سایت دانشگاه ها سرک میکشیدم و با دیدن عکس محوطه های اون ها خودم رو اونجا تصور میکردم و به خودم دلداری میدادم که
تو اگر بخوای اونجا بودن برات کاری نداره! اما تو نمیخوای و ترجیح میدی تو مملکت خودت بمونی، کنار خانواده ات و دوستانت
اما حالا وضع فرق کرده
حالا مجبورم که برم. حالا وقت اون رسیده که اون همه خودشیفتگی ها کنار بره و با واقعیت روبرو بشم که دیر یا زود نامه های ریجکت میان و با چشم گریون توی تختم کز کردم و به دنبال مقصر میگردم
مثل همه ی سال هایی که بهونه ای پیدا شد برای بد دادن کنکورم و گریه و زاری های بعدش و سرخوردگی های بعد از اون
.
چند هفته پیش دوست قدیمیم زنگ زده بود به احوالپرسی و سر صحبت های همیشگی توصیه هاش برای رژیم گرفتن من
گفت تو همیشه از این موضوع ترسیدی و به هر شکلی شده دنبال یه راهی گشتی تا از مواجهه باهاش دوری کنی
بسه دیگه سی و چند ساله شدی! رودررو شو و باهاش بجنگ
.
اون پتکی که چند ماه پیش قلبم رو شکوند و توی این چند هفته خاکسترش کرد
بعد از تولد ۳۱ سالگیم و حوادث اون
بعد از گریه های تو ترافیک شب یلدا با بلندترین صدایی که میتونست حنجره ام تولید کنه
بعد از دوباره خوندن در مورد انواع و اقسام اختلالات روحی ای که ممکنه داشته باشم یا دارم
انگار که تمام غرور جسم و جانم رو شکسته باشه
انگار که روحم همه ی مرزها رو در نوردیده باشه و سرانجام آروم گرفته باشه
بالاخره و به طرز شگفت انگیزی با واقعیت خودم کنار اومدم
.
مرز باریکی بین واقع بینی که امیدواره با رویاپردازی که واقع گراست وجود داره
درست مثل مرز بین فیلم های هالیوود و بالیوود
درست مثل مرز بین اراده ی آدمی و دست تقدیر و سرنوشت
در هر حال و هرچه که هست این نمایش
اتفاقات جدیدی در راه است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر