۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

اوقات این روزهام تلخیه گسی داره که گاهی شیرینی هایی چاشنیش میشه

دیشب انقدر حال بدی داشتم که برای اولین بار توی چندین ساله ی اخیر تحمل زندگی رو از دست داده بودم
با همین حال خراب رفتم دانشگاه و توی مسیر هم آهنگ های چرت و پرتی که اصلا راضی کننده نبود شنیدم و وقتی برای زه سپر عقب ماشین زدم کنار، راه دیگه ای پیدا نکردم به جز انحراف از اتوبان و راهی شدن به جاده قدیم (به خاطر تعمیرات و مسیر انحرافی جاده)

با همه این احوالات رسیدم و کلی وقت تلف کردم تا اوضاع ویدئو پروژکتورو راه بندازم که سیم کابلش پاره شده بود و تصویر نشون نمیداد. از خدا خواسته، رو صندلی ولو شدم و گفتم از رو کتاب هاتون ببینین و تا تونستم حواسم رو جمع کنم و حرف بزنم ۴۵ دقیقه ای این جریان زمان برد!

آخر کلاس وقتی حضور و غیاب تموم شد، یکی از پسرها که کلاس ساعت بعد رو داشت و زودتر اومده و نشسته بود گفت
استاد امروز حالتون خوب نیست؟ مثل همیشه نمیخندین، شوخی نمیکنین، انرژیتون رو جا گذاشتین؟
مبهوت نگاهش کردم 
از اینکه انقدر تابلو رفتار کرده بودم از خودم شاکی شدم و از اینکه یکی انقدر دقت داره که اینو فهمیده خوشحال
یه بغض عجیبی گلوم رو گرفت و پاشدم به بهونه چایی آوردن رفتم
موقع دست شستن توی دستشویی، توی آینه که خودمو دیدم حالم بد شد
یاد کامنت پای نوت حال خرابیه دیشبم افتادم که نوشته بود
علیرضا روشن میگه:
و چقدر دیر می فهمیم
که زندگی
همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم !


رفتم کلاس و تا گفتم مشکل تصویری رو، ۲ تا از پسرها که خیلی باهام گپ و گفت میکنند گفتند
از این ناراحتی؟ بذار الان درستش میکنیم واست!
و رفتند و یه ربع بعد با ویدئو پروژکتور شخصیه یکی از استادا برگشتند، با سه پایه و کلی امکانات!
خوشحال شدم و تصمیم گرفتم خودم رو رها کنم توی چیزی که بهش میگن زندگی در لحظه
درس رو دادم و خیلی زودتر تموم شد و توی زمان اضافه که مشغول کپی اطلاعات روی فلش بچه ها بودم
نشستم به صحبت باهاشون تا حواسم پرت بشه و یه کمی هم در مورد زندگی این بچه ها بدونم
از هر دری حرف زدیم
از یکی از بچه های فعال و خوش ذوق که مشغول تاسیس انجمن علمی دانشکده است (بی نهایت خوشحالم هنوز نسل این آدم ها منقرض نشده)
تا جدید ترین پلاگین های مکس و فیلم های آموزشی
تا حتی لو رفتن تاریخ تولد من که بچه ها از روی کاغذ انتخاب روز ترم دیگه تو دفتر گروه دیده بودن
انقدر براشون این موضوع جالب و هیجان انگیز بود که بلافاصله از توی گوشی شروع کردن به خوندن طالع بینی من و هی تایید و تکذیب کردن اون چیزی که گفته

کلاس ساعت بعد به خاطر پس دادن ویدئو پروژکتور معلق بود و نمیدونستم باید چه کنم و چون با همین بچه ها بودم و کماکان وسط بحث ۷- ۸ نفره! ( از کل کلاس ۳۰ نفره) گفتم فایل ها رو میدم خودتون برید خونه ببینید
کلاس امروز بدون درس
و شروع کردم به جواب دادن به سوال هاشون در مورد کنکور ارشد و کار و برنامه هایی که باید یاد بگیرن و این چیزا
اما در نهایت باز هم بحث ختم شد به من و در واقع میزگردی شد در مورد تحلیل اخلاق و رفتار من

برای همه حاضری زدم و راهیشون کردم خونه
توی راه شیشه ها رو کشیدم پایین، مقنعه ام رو در آوردم و موهامو باز کردم و سمفونی ۳ بتهون گذاشتم و گاز دادم و گاز دادم
خودم رو شهر کتاب بردم و مانتو و کفش فروشی که البته هیچی نخریدم!
به جاش یه بستنی یه لیتری کاله خریدم و تنهایی همه اش رو خوردم! و لعنتی فرستادم به PMS




هیچ نظری موجود نیست: