۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

دیروز توی کلاس طراحی معماری 3، تنها پسر کلاسم رو برای سومین بار از اول ترم! بالاخره دیدم. 
رفته بعد از این همه مدت سایت پلان پیدا کرده برای هتل. اون هم توی یه روستا نزدیک اصفهان که یه قلعه ای داره که حتی میراث هم اون رو ثبت نکرده. 
با آب و تاب زیاد سعی داشت نشون بده خیلی کار کرده که کلی سوتی داد از جمله اینکه اون روستا روی یه تپه بود و ایشون برای من یه مقطع پله ای و البته خیلی صاف کشیده بود. دوستش که سایت رو بهش داده بود هم اونجا بود و معلوم بود که همون روز تازه فایل ها رو گرفته و نه تنها خودش اونجا رو از نزدیک ندیده بلکه اصلا در جریانش هم نیست.
گفتم همه ی این ها به کنار، اگه یکی از دوستات بیاد بگه یه همچین جایی همچین هتلی هست و تنها جاذبه ی اون محل هم یه قلعه است که تو میراث ثبت نشده، تو میری اونجا بمونی؟ 
من و من که کرد و یهو زد به صحرای کربلا که خوب تقصیر میراثه که ثبت نکرده و این حرف ها، جوش آوردم. حس مذخرفی در حول و حوش توهین به شعور و شخصیت بود انگار.
با عصبانیت تمام برگشتم گفتم در مورد مسائل تاریخی و میراث با من بحث نکن فقط جواب سوالی که پرسیدم رو بده.
عین یه عقده ایه تمام عیار رفتار کردم که کم آورده و هیچ سلاح دیگه ای جز سرکوب کردن طرفش با ظاهر شدن از در قدرت نداره.
خودم هم از این واکنش جا خوردم و سعی کردم بشینیم حرف بزنیم و بهش حالی کنم که مهم نیست از  کجا می خواد بره کجا، مسیر مهمه اما اون گوش هاش رو بسته بود و فقط به آخر کار فکر میکرد و حتی به ستون گذاری هتلی که هنوز توجیهی برای وجودش نیست.
اگه سوال یکی از دختر ها و تغییر مسیر بحث نبود، نمی دونم آخرش چی میشد.

هیچ نظری موجود نیست: